زندگی ام اتفاق مهمی در بیکران هستی نبوده و نداشته.تنها به شوق دانستن می زیم.
در سه دهه از زندگیم سه اتفاق مهم را هرگز فراموش نخواهم کرد؛ اول ورود امام خمینی(ره) به ایران در 12 بهمن 1357؛ دوم آزادسازی خرمشهر در سوم خرداد1361؛ وپیروزی تیم ملی فوتبال ایران بر استرالیا و راهیابی به جام جهانی در 1377. این روزها برایم یادآور اولین خاطره زیبایم در نخستین دهه عمرم است. در ایام اوجگیری انقلاب اسلامی من کودکی هفت ساله بیش نبودم اما بنا به دلایلی که ذکرش سخن را به درازا می کشاند، در اکثر فعالیت های سیاسی آن زمان شرکت داشتم و یا حداقل از تحولات روز مطلع بودم. تعویض پی در پی کابینه های شاه را خوب به یاد دارم. همینطور نطق تلویزیونی شاه را که متنی از روی کاغذ برخلاف معمول می خواند که بعد ها شنیدم آن را احسان نراقی برایش نوشته بود. در آن برنامه که شب هنگام از تلویزیون پخش شد، محمدرضا پهلوی اعلام کرد که صدای انقلاب مردم ایران را شنیده است و قول اصلاحات می دهد و چنین و چنان می کند. اما دیگر کار از کار گذشته بود و خواب شاه سنگین بود و سیل توفنده انقلاب مجالی برای او نگذاشت. حتی نخست وزیری شاپور بختیار که در جناح اپوزیسیون بود و مخالف دیرین سلطنت به شمار می آمد نتوانست از سقوط رژیم پهلوی جلوگیری کند چه برسد به سرکوب و کشتار مردم بی دفاع توسط بخشی از بدنه وفادار ارتش به آریامهر پوشالی. پس از خروج بزرگ ارتشتاران از ایران در 26 دیماه 57 هر روز خبر بازگشت امام به گوش می رسید تا این که 12 بهمن فرا رسید و حدود ساعت 9 پای تلویزیون ها نشستیم تا نظاره گر این واقعه تکرار نشدنی باشیم. خوب یادم می آید که ناگهان تصویر فرودگاه مهرآباد از صفحه تلویزیون محو شد و مردم خشمگین از این اقدام سانسورچی ها به خیابان ها ریختند. احساس دوگانه ای بود. هم شادی زایدالوصف و هم خشم انقلابی. درست یادم نیست که چه وقت و چگونه توانستیم جریان کامل ورود امام را به ایران از تلویزیون تماشا کنیم ولی کاملا به خاطر دارم که آن رهبر کاریزماتیک با اقتدار و عزت تمام در بهشت زهرا سخنرانی کرد و کف و سوت های مردم هرچند دقیقه یک بار رشته کلام او را قطع می کرد. در فرازی از این سخنرانی که به جهت حماسی بودنش هرگز از یادم نخواهد رفت گفتند که « من دولت تعیین می کنم من توی دهن این دولت می زنم من بواسطه این که این ملت مرا قبول دارد دولت تعیین می کنم...». البته همه سخنرانی امام شور انگیز نبود؛ در بخش هایی نیز به طرح استدلال هایی برای نشان دادن عدم مشروعیت رژیم پرداختند از جمله این که گفتند چه معنی دارد که مردم پنجاه سال پیش برای ما تعیین تکلیف کنند. قانون اساسی فعلی پنجاه سال پیش تصویب شده و امروز این ملت آن را نمی خواهد و... به یاد دارم که در تمام فرازهای آن سخنرانی که متاسفانه پس از آن هرگز نسخه کاملش را نشنیدم، ملت در کانون توجه امام بود و همین امر بر جذابیت سخنانش اضافه می کرد. یادش بخیر و خدایش بیامرزاد. امام محمد غزالی پس از آن تحول روحی معروفش که منجر به کناره گیری او از مسند درس و بحث و فحص مدرسه نظامیه بغداد شد، به گزارش خودش، بر سر تربت خلیل(ع) با خدای خویش عهد بست که به دیدار هیچ سلطانی نرود، از هیچ حاکمی صله ای نپذیرد و در هیچ مناظره ای هم شرکت نکند. درباره انگیزه های آن متکلم بزرگ، در این تصمیم گیری مهم، سخن بسیار می توان گفت و این سخنِ بسیار نیز مستلزم مراجعه به تاریخ سیاسی و فکری اسلام می باشد که در این مقام مجال پرداختن به آن نیست. اما باید خاطرنشان کرد که بیشتر زمینه هایی که غزالی را وادار به چنین تصمیمی کرد، امروز و هر روز جاری و ساری است. من با دو عهد اول، عجالتا کاری ندارم گرچه بسیار مهم و قابل تامل است؛ عهد سوم محل توجه من در این مقال است. سخن بر سر این است که غزالی چه آفاتی در مناظره می دیده که سوگندان خورد که دیگر گرد آن نگردد. او خود توضیحی در این باب نمی دهد اما با نگاهی تاریخی، تجربی و عقلانی به مساله، می توان تا حدودی به علل و عوامل این قصد او پی برد. نفوذ اندیشه های مهری در اسلام، بویژه قرائت شیعی آن، بسیار روشن است و مورخان دین و اسطوره شناسان بر آن صحه نهاده اند(نک:شورتهایم،211). برخی از ایشان بر این باورند که آئین مهر پیش از نابودی، عناصر خود را به ادیان و مذاهب دیگر بخشیده است(رضی،دانشنامه،4/2033) و از سوی دیگر نیز این دین اصالتا ایرانی، چنان تاثیر ژرفی بر فرهنگ این سرزمین نهاده است که چه آگاهانه پیش از اسلام و چه ناآگاهانه پس از اسلام،تکرار الگوهای فکری و رفتاری آن را می توان مشاهده کرد(بهار، از اسطوره تا تاريخ،30). تناظرهای اهورا، میترا و آناهیتا و یا تثلیث مسیحی، با سه گانهء محمد(ص)، علی(ع) و فاطمه(س) و احکام و عوارض وارد بر هر کدام، تنها نمونه ای از شباهت های شگفت انگیزی است که بین این آیین ها وجود دارد. بيش از بيست سال پيش،يكي از معلمان دوره دبيرستانم در اثناي تدريس شيمي معدني، نكته اي گفت كه تا به امروز ذهن مرا درگيركرده است. نمي دانم خودش معناي آن سخن ژرف را دريافته بود يا اينكه استطرادا بر زبانش جاري شد. آن جملة نغز پرمغز اين بود:«در طبيعت، هيچ عنصر خالصي نمي توان يافت». بر اين كلام بيفزائيد جملة معلم هندسه تحليلي را كه:«در عالم خارج هيچ دايره يا مربع و مستطيلي پيدا نمي شود و همة اينها ذهنياتي بيش نيست». گرچه بعدها در چند كتاب فلسفة علم، مطالبي در اين باب ديدم و پرتوي بر روي اين مساله افكنده شد؛ اما حاق مطلب را وقتي دريافتم كه بنا بر برخي مطالعات موردي معلومم شد كه واقعا هيچ مقولة ناب و خالصي وجود ندارد. دستكم در مقولاتي چون فرهنگ و دين و اسطوره و عرفان چنين است. اينها همه دائما در حال دادن و گرفتن هستند و هر پژوهشي براي تعيين ريشه و منشاء عناصر فرهنگ و دين و...در بهترين حالت احتمالا منتهي به حضرت آدم(ع) خواهد شد!به ديگر سخن هيچ فرهنگ و تمدن مستقل و ناب و قائم به ذاتي را نمي توان يافت تنها مي توان با تقريب و ترديد تمام مدعي شد كه مثلا اين باور ديني يا آن رفتار اخلاقي يا فلان عنصر اسطوره اي بر گرفته از بهمان دين و فرهنگ و تمدن و جغرافياست. در اين زمينه مطالعة تاريخ انديشه، بسيار روشنگر و رهگشاست و البته تقدس زدا! تاريخ به ما نشان مي دهد كه چگونه يك مفهوم در گذر زمان چهره هاي گوناگون به خود مي گيرد و پاره هايي از وجود آن كنده و پاره هايي ديگر بدان افزوده مي شود. همچنين تاريخ به ما مي گويد كه هيچ مقوله اي از اين تطور و تغير در امان نيست؛ چه دين باشد چه اسطوره و چه باوري خرافي. خوانش اگزيستانسياليستي حافظ مثلي لاتيني هست كه مي گويد:نخست زندگي،سپس فلسفه.به گمان من فقط اگزيستانسياليست ها و پديدار شناس ها بودند كه به این نكته توجه كرده و فلسفه را از آسمان به زمين آوردند.من نمي دانم كه آيا اين اتفاق مثبت و خوبي بوده يا نه؛اين را بايد مثل خيلي چيزهاي ديگر تاريخ به ما بياموزد.اما هرچه كه هست ما در اين رويكرد به فلسفه از اروپايي ها با سابقه تريم.چراكه آنها تازه در اواخر قرن نوزدهم بود كه لذت فلسفيدن در زمين را چشيدند و از مباحث انتزاعي محض فلسفي خود را آرام آرام خلاص كردند.البته اين را هم مديون كساني چون اونامونو و كير كگارد بودند و هستند.البته برخلاف ما ايراني ها قدردان زحمات ايندو و همه متفكرانشان هستند و هرگز براي آنها پرونده سازي نمي كنند! گفتم ما سابقه بيشتري از اروپايي ها در نگاه زندگي محور و زميني به فلسفه داريم.اگر متهم به گزاف گويي نشوم مي گويم كه پدر معنوي اين نوع تفكر كه در اروپا آن را اگزيستانسياليسم ناميدند همين خواجه حافظ ماست.اگر قبول نداريد مي توانيد بقيه اين سطور را با دقت بيشتري بخوانيد:
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت
1:23 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت
9:21 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت
22:32 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت
18:9 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت
1:30 توسط ع.برهان| |


