زندگی ام اتفاق مهمی در بیکران هستی نبوده و نداشته.تنها به شوق دانستن می زیم.
کاشتیم و کاشتیم و کاشتیم آب دادند و خون دادند خون دادیم و آب دادیم از تخم نابارور چه بود حاصل؟ باد در سر داشتیم باد درو کردیم خواهند کاشت آب خواهند داد خون خواهند داد شاید بروید آنچه کاشتند و کاشتیم و خواهند کاشت در این زمین سترون به شعر پناه برد و به شراب همچنانکه در هجمهء تتار پناه بردیم! ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است وهر انسان برای هر انسان روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست وقلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطرآخرین حرف دنبال سخن نگردی روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستخوی قافیه نبرم روزی که هر لب ترانه ایست تا کمترین سرود بوسه باشد روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی ومهربانی با زیبایی یکسان شود روزی که ما دوباره برای کبوترهای مان دانه بریزیم و من آن روز را انتظار می کشم حتا روزی که دیگر نباشم. نه سكوتي نه درنگي نه نوايي نه مرا مانده اميدي نه مرا مانده پناهي
شراب ِزهرآلوده به جام و
شمشير ِ بهزهرآبديده
در کف ِ دشمن. ــ
همه چيزی
از پيش
روشن است و حسابشده
و پرده
در لحظهی معلوم فرو خواهد افتاد.
با اين همه
از آن زمان که حقيقت
چون روح ِ سرگردانِ بيآرامي بر من آشکاره شد
و گند ِ جهان
چون دود ِ مشعلي در صحنههای دروغين
منخرين ِ مرا آزرد،
بحثي نه
که وسوسهييست اين:
بودن
يا
نبودن.
احمد شاملو
کاشتند و کاشتند و کاشتند
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت
19:2 توسط ع.برهان| |
باید به شعر پناه برد
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت
14:16 توسط ع.برهان| |
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت
21:25 توسط ع.برهان| |
نه صدايي
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت
23:34 توسط ع.برهان| |
...
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت
10:30 توسط ع.برهان| |

