تبليغاتX
> برهان
برهان

زندگی ام اتفاق مهمی در بیکران هستی نبوده و نداشته.تنها به شوق دانستن می زیم.

   این کلاس زبان تخصصی ارشدها عجب حکایتی شده است؛ هرجلسه باید اتفاق تاسف برانگیز خوشمزه ای در آن بیفتد. چند روز پیش که ادامه همان متن حافظ  را از دایره المعارف اسلام می خواندیم بحثی درباره مقدمه گلندام بر دیوان حافظ در گرفت. نویسنده مقاله در صحت اطلاعات مندرج در آن مقدمه تشکیک کرده بود و من هم با آب و تاب دربارهء مبنای این تشکیک داد سخن می دادم که ناگهان متوجه شدم که هیچکدام از فضلای فوق لیسانس ما نه گلندامی می شناسند و نه مقدمه او را خوانده اند! سعی کردم بر اعصابم مسلط باشم و زیاد شگفت زده و متعجب نشوم. شروع کردم به توضیح دادن دربارهء آن مرید حافظ و مقدمه اش و این که مرحوم قزوینی و دکتر غنی در ابتدای دیوان حافظ این مقدمه را عینا آورده اند. درنهایت به این نتیجه رسیدم که بهتر است اصل مطلب را برای دانشجویان بخوانم و یا بدهم خودشان بخوانند. بنابرابن از دانشجویی خواستم تا آن مقدمه را از کتابخانه بیاورد تا بخوانیم. دانشجوی مامور و معذور بعد از این همه توضیح که شرح مختصرش رفت از من پرسید که چه کتابی را باید بیاورم! خوب من چاره ای جز داغ کردن نداشتم و ...تازه بعد از این که دیوان حافظ چاپ قزوینی و غنی را آورد کسی نتوانست مقدمه گلندام را بخواند و نهایتا من مجبور شدم خودم جور این اراشد را بکشم.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:34 توسط ع.برهان| |
  صحنه اول:

  اززمستان 85 تا زمستان 87 روزي نبود كه به ساز و آواز محسن نامجو گوش ندهم؛نوعي موسيقي برخاسته از اعتراض و عصيان خفه شده در درون جوان ايران امروز.از بهمن 87 تقريبا ديگر از نامجو لذت نبردم تا 23 خرداد88!از آن روز تاكنون، تحقيقا هر روز و شب گوشهايم را،كه بسيار دوستشان دارم و ممنونشان هستم،به دست اين بچه بامزه سپرده ام.البته همه اين تغيير و تحولات بدون قصد و غرض قبلي بود و الان دارم برايش فلسفه مي بافم.

صحنه دوم:

   آشنايي من با فلسفه با بدايه الحكمه و اصول فلسفه و روش رئاليسم مرحوم علامه طباطبايي(ره) شروع شد و با لذات فلسفه ويل دورانت و تاريخ فلسفه راسل و سيرحكمت در اروپا ي مرحوم فروغي ادامه يافت و شايد تحت تاثير علم چيست و فلسفه چيست دكتر سروش،دل به فلسفه هاي تحليلي سپردم از بين اين همه نحله هاي فلسفي غربي!يادم مي آيد در اوايل دهه هفتاد به جاي اين كه به كلاس هاي اگزيستانسياليسم استاد بزرگ دكتر محمود نوالي بروم مشتاقانه سر جلسات فلسفه علم دكتر قوام صفري حاضر مي شدم و با دكتر سعيد رضوي فقيه شرح منظومه مي خواندم و حتي بي ادبانه اگزيستانسياليسم و دكتر نوالي را به باد تمسخر مي گرفتم و در ملاقات هاي حضوري با ايشان نيز، مدام ازهمكاري هايدگر بيچاره با حزب نازي سخن مي گفتم.اما در سالهاي آغازين دهه هشتاد چشم باز كردم و ديدم كه پاك، تارك فلسفه هاي عقلي شده ام و داستايوفسكي و سارتر و اونامونو و كي ير كگارد را بر پوپر و كانت و ويتگنشتاين ترجيح مي دهم.

نتيجه دو صحنه:

   هم موسيقي محسن نامجو و هم فلسفه اگزيستانسياليسم نماد عصيان از سر نا اميدي است.اضافه كنيد به اين، بالا رفتن سن و بر باد رفتن تمام اميدها و آرزوها را!آري وقتي اين فقره از شعر فروغ را مي خوانم كه " ديگر تمام شد بايد براي روزنامه پيام تسليتي بفرستيم " بياد سه چيز مي افتم:اگزيستانسياليسم،نامجو،وداع با جواني.

 اگزيستانسياليسم،فلسفه دوران بحران است.دوراني كه عقل آدم كم مي آورد.دوراني كه زير پاي آدم خالي مي شود و خود را در برابر همه چيز و همه كس از پيش باخته مي بيند.از هر راهي كه مي رود به بن بست مي خورد.دستش از همه چيز كوتاه است.ديگر نه راه پيش دارد و نه راه پس.اينجا ديگر نمي توان تمام گوشه ها و زير و بم هاي بيات ترك و شور و ماهور را بي كم و كاست اجرا و رعايت كرد.بايد زد زير همه چيز و با سه تار، ملودي هاي گروه نيروانا را درست مثل محسن نامجو نواخت و قرآن را بجاي ترتيل با ساز خواند و به اصطلاح تلاوت كرد.حالا اگر به استاد شجريان يا استاد حسين عليزاده و يا دادستان محترم برخورد كه خورد و انشاءالله به بزرگي خود و كوچكي ما مي بخشند.

عزت زياد!

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:40 توسط ع.برهان| |

   نخستین نمایشنامه ای که از«اریک امانوئل اشمیت»خواندم اسمش بود خرده جنایت های زناشویی.نمی دانم چرا، اما اعتراف می کنم که تا مدتها فکر می کردم این نویسنده، آلمانی است؛شاید به دلیل اینکه زمانی صدر اعظم آلمان هلموت اشمیت بود!به هرحال به گمان این که اریک خان،آلمانی است قدری تعجب کردم که از آلمانی ها این حرفها بر نمی آید.عشق لرزه دومین داستانی بود که از او خواندم و این دفعه، فلسفیت اثر مرا قانع کرد که نویسنده از آلمان است که مهد فلسفه به شمار می آید.تا این که دوستی مشفق، انجیل های من را برایم به ارمغان آورد.در مقدمه مترجم بر این اثر زیبای اشمیت، اطلاعات ناقصی آمده بود؛از جمله این که.امانوئل اشمیت فرانسوی است و دکترای فلسفه دارد.(جالب است نه؟).به هر حال، این ها مقدمه ای بود برای این که بگویم چند روز است در این روزگار عسرت، با کتاب بسیار جذاب و تامل برانگیزی مشغولم و پاره هایی از آن را دوباره و چند باره می خوانم.انجیل های من محصول تاملات و به عبارت رساتر مکاشفات درونی و شخصی امانوئل اشمیت است پیرامون مذهب و مشخصا دین مسیحیت.نوعی باز اندیشی ژرف است در آنچه تاکنون مسلم پنداشته می شد.تردیدی ندارم که چنین چرخشهای فکری در میان متفکران ما هم بوده اما دو تفاوت اصلی در این میان وجود دارد.

اول:معمولا جهت چرخشهای اندیشمندان ما از دین به بیدینی یا سست اعتقادی بوده اما در این مورد ویژه،اشمیتی که در خانواده ای ملحد و بی اعتقاد به مذهب و دین زیسته و از آنجا سر برآورده،درمیانه راه زندگیش بر می گردد و نگاهی به پشت سر می افکند و با درنگی فیلسوفانه تعریف دیگری از دین و دینداری می دهد که در کتابش منعکس است.

دوم: از استثناها که بگذریم در فرهنگ ما به دلایل بیشماری که می دانیم و می دانید، کوس بیدینی و لاف لامذهبی زدن چندان معمول نبوده بنابراین بسیاری از بزرگان علم و اندیشه در مقاطعی از عمر خود به بی باوری کامل رسیدند و دم نزدند و مردند و ما نفهمیدیم که چه گفتند و چه اندیشیدند.اگر اهل فکر در جامعه ما همچون اشمیت و بزرگتر از او،راسل،عمل می کردند آنوقت معلوم می شد که دین و دینداری تا چه اندازه در میان علمای ما نفوذ و رسوخ دارد.  

چند جمله کوتاه از این کتاب را برایتان نقل می کنم تا شما هم در لذت خواندنش سهیم باشید و ادامه بحث را به حالی و مقالی دیگر می نهم.

.*انسان چیست؟فقط کسی که قدرت ندارد... کسی که نمی تواند همه چیز را بداند.کسی که نمی تواند هرچه خواست بکند.کسی که نمی تواند نمیرد.

*...نباید بیش از حد مهر ورزید.در غیر این صورت رنج بسیار خواهی برد.

*زنان،درست تر،صمیمانه تر،سخن می گویند:دهانشان به قلبشان نزدیک  است.

*شک کردن و اعتقاد داشتن،هردویکی است.فقط بی قید بودن کفر است.

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:7 توسط ع.برهان| |

   گرچه کانون نویسندگان اسمش بد در رفته است و همیشهء خدا مغضوب ارباب قدرت بوده و جنگ و جدال های درونی خود حضرات اهل قلم هم که چشم دیدن همدیگر را ندارند، مزید برعلت شده و هیچگاه این تشکل مثلا صنفی، منشاء اثر چندانی نبوده؛ ولی بالاخره کاچی به از هیچییه و بود از نبود، علی الاطلاق، بهتر است .کاش در مورد حضرات مترجمان هم اینگونه بود و گاهی دور هم جمع شده،همدیگر را تحمل می کردند و معمرین و مبرزینشان افاضاتی در ارشاد صبایای مترجمان می کردند تا این شیر تو شیری(ببخشید) که هست به وجود نمی آمد.البته گرچه از زمان اختراع تراکتور و پیش افتادن چرخ کوچک از چرخ بزرگ دیگر نه که را منزلت مانده نه مه را!

   القصه غرض از این روده درازی آن بود و است که در این آشفته بازار چاپ و نشر که بی شباهت به یوم نشور و چاپپدن خلایق نیست نباید افسارعلم و دانش وفرهنگ این مملکت گل و بلبل دست یک عده ناشر محترم و موجه! و کنترل مزاج و ذائقهء ما کتابخوان ها، دست پیشخوان دار های کتابفروشی ها باشد.از هر اسمی خارجکی،با پرداخت چیزکی به لیسانسیه های زبان،رسمی بسازند و بر اردوی زبان و فرهنگ فارسی بتازند.حاصل آن که بی هیچ آداب و ترتیبی هر خزعبلی فرصت ورود به قلمرو زبان فارسی می یابد و اگر احیانا حرف حسابی هم ترجمه شود از نا آگاهی مترجم تبدیل به مزخرف می گردد.

از جدی گذشته باید برای وضع ترجمه متون،بویژه متون علوم انسانی که فی خطر عظیم هستند اندیشه ای کرد.بیش و پیش از همه نیز آقایان مترجمان باید حرمت این امامزاده را نگه دارند وبا ترتیب دادن تشکلی صنفی که ماهیتی علمی نیز داشته باشد و از دیگر صاحب نظران نیز مشورت بگیرند، اهداف زیر را دنبال نمایند:

*حال که هیچ مربی فوتبالی بدون احراز شرایط فنی لازم(که آنهم توسط بزرگان فوتبال تعیین می شود)،نمی تواند بر مسند مربی گری بنشیند،چرا مترجمان نتوانند چنین شرایط و قواعدی برای ورود به کسوت مترجمی وضع کنند.تا همین چند وقت پیش حتی شاعر شدن هم آداب و قواعدی داشت و امتحانها در حضور شعرای سلف و اشاعر آنان برگزار می شد تا کسی شایسته لقب شاعری شود. ارباب ترجمه نیز باید چنین کنند که کرد باید کار.

*این تشکل صنفی می تواند پاسدار حقوق اعضای خود در برابر کارفرمایان محترم ! آنان باشد تا هر متاع کثیری را به ثمن قلیل نخرند و شیره جان ارباب علم و فضل را نکشند و از صدقه سری زبان دانان خوش ذوق به آلاف و الوف نرسند.

*هم اندیشی و رایزنی بزرگان ترجمه با فضلای شاخه های مختلف علمی می تواند نقشه راهی برای واردات متاع علم و هنر به کشور را ترسیم کند و به قول امروزی ها استراتژی بهره مندی از خلاقیت های علمی اجانب را طراحی نماید. در این صورت نه دولت مردان و نه سود جویان نمی توانند در سرنوشت کلان علم و معرفت در این مرز و بوم تصرفی نمایند مثلا اگر بصیرتی در ترجمه علوم انسانی غربی به زبان فارسی وجود داشت و این شاخه از معرفت بشری صحیح و سالم و درست و به موقع وارد فضای علمی جامعه ما می شد کسی را یارای آن نبود که نیاندیشیده و نیازموده بر دانشی خرده گیرد که به نحوی پریشان و مسخ شده از راه ترجمه های بد وارد مدارس و دانشگاه ها و محافل علمی شده است. همه می دانیم که بسیاری از منازعات بشر در اثر بد فهمی و یا کج فهمی صورت پذیرفته است و این مترجمان، به معنای عام آن، بوده اند که باعث و بانی این سوء تفاهمات شده اند در علوم انسانی نیز چنین است وقتی ما ترجمه خوبی از آثار شلایرماخر، هایدگر، اسپینوزا، بارت، دریدا، هوسرل و ... نداریم چه می دانیم که حرف حساب آنها چیست و وقتی نمی دانیم که آنها چه می گویند چرا با ایشان دشمنی می ورزیم مگر اینکه بگوییم الناس اعداء ما جهلوا!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:42 توسط ع.برهان| |
نمونه ای از جایگاه خرد ورزی در پیشینه فرهنگی ما ایرانیان:

   پرسید دانا از مینوی خرد که چیست که از هر خواسته برتر است.و چیست آن چیزی که بر هر چیزی مسلط است و چیست آن چیزی که کسی از أن نمی تواند بگریزد؟

   مینوی خرد پاسخ داد که خرد است که بهتر از همه خواسته هایی است که در جهان است.و بخت است که بر هر کسی و هر چیزی مسلط است.و «وای بد»(فرشته مرگ) است که کسی از آن نمی تواند بگریزد.

مینوی خرد صفحه ۶۴

ترجمه زنده یاد دکتر احمد تفضلی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:0 توسط ع.برهان| |