تبليغاتX
برهان

برهان

زندگی ام اتفاق مهمی در بیکران هستی نبوده و نداشته.تنها به شوق دانستن می زیم.

؟؟؟

آیا جهان به این عظمت و گستردگی را نهایتی هست؟ آیا کرانمندی هستی را می توان با پارادایم زمان و مکان تعریف و تحدید کرد؟ آیا موجود هوشمند دیگری جز انسان، در جهان وجود دارد؟ آیا می توان بین تبیین های علمی و آموزه های دینی، دربارۀ پیدایش عالَم، جمع کرد؟ آیا روایت ارباب ادیان از پدیده های طبیعی، قابل اتکاست؟ آیا در ابلاغ پیام های انبیا در طول تاریخ تحریف و دستکاری صورت گرفته است؟ اصولا وحی یعنی چه و خداوند چگونه با آدمی سخن گفته است؟ آیا اگر پیامبران مبعوث نمی شدند بشر نیز حیوانی وحشی مانند دیگر پستانداران بود؟ آیا جامعه غیر دینی اما کاملا اخلاقی قابل تصور است؟ آیا شریعت برتر از اخلاق است یا اخلاق برتر از شریعت؟ آیا اخلاق نسبی است یا مطلق؟ آیا بشر در افعال خود مختار است یا مجبور؟ آیا اقتصاد روبناست یا زیر بنا؟ آیا کسی که معاش ندارد معاد نیز نخواهد داشت؟ آیا می توان با رعایت موازین اخلاقی، زندگی مرفهی نیز داشت؟ آیا طرح هدفمندی یارانه ها، قدرت خرید مردم را بالا برده است؟ آیا می توان روزی با حقوق کارمندی خانه خرید؟ اگر امسال صاحبخانه جوابمان کند چه باید کرد؟ آیا درست است که به همسایه طبقه بالا بگوییم که سعی کنند شبها بعد از ساعت 11 پسر کاکل زریشان را بخوابانند تا صدای دویدن و ریسه رفتن هایش مزاحم مطالعه ما نشود؟ آیا می توان در این دنیای درندشت گوشه ای پیدا کرد که کسی آزارش به آدم نرسد؟ چه باید کرد تا دوران پیری را در این بیمارستان و آن کلینیک نگذراند؟ چه می شد یک شب وقتی مسواک زده ای و در بستر نه چندان گرم و نرمت بحالت جنینی آرمیده ای و حمد و سوره ات را خوانده، یکراست به عالم خواب بروی و به این چرندیات فکر نکنی؟ چه می شد؟ چه می شد اگر کودکانه به این سوال کلیشه ای نمی اندیشیدی که دوست داشتن برتر است یا عشق و فقط قبل از خواب رفتن همچون ذکری عارفانه و مومنانه به خودت یادآوری می کردی که نه دوست داشتنی در کار است و نه عشقی و همه اینها به اندازه همان کرانمندی و ناکرانمندی هستی بی معنیست و مزخرف.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:47  توسط ع.برهان  | 

فایده فلسفه

اخیرا و پس از انتشار ترجمه کتاب «فلسفه، مقدمه ای بسیار کوتاه»، دوست جوانی که از سر لطف، آن را بدقت و البته منتقدانه خوانده بود، از من پرسید که فلسفه بالاخره به چه دردی می خورد و از این مساله گلایه کرد که خواندن این کتاب فلسفی هم گرهی از کار فروبستۀ او نگشوده و پاسخی به پرسش های بنیادین او نداده است.

آثار یاس در چهره اش هویدا بود و من در فکر این که چه بگویم که هم او را پسند افتد و هم خرد را؛ و هم فلسفه از نردبانی که خود ساخته است فرو نیفتد. بی گمان ارجاع دادن او به نخستین فصل همین کتاب بی فایده بود چرا که دیده بود و خوانده و قانع نشده. جوان تر از آن هم بود که با الفاظ پر طمطراق معرفت شناسان بتوان خرسند و راضی روانۀ خانه اش کرد و از دست او و این مشکل بزرگ خلاصی یافت. چراکه به باور من فلسفه خواندن از آن جنس لذت ها و فعالیت هایی است که «یُدرَکُ و لا یوصَف»؛ حلوای تن تنانیست که تا نخوری ندانی!

اندکی درنگ در جواب دادن به چنین سوال مردافکن به فریادم رسید! و چنین باب سخن را گشودم که اصولا آیا باید از فلسفه توقع داشت که به پرسش های هستی شناختی ما پاسخ قانع کننده ای بدهد؟ باید توجه داشت که فلسفه با پاسخ آغاز نشده است بلکه نقطۀ شروع آن، پرسش است و پایانی نیز برای آن متصور نیست به حکم آن که تا می آیی جوابی برای سوالت بیابی سوالهای بیشمار دیگری رخ می نماید«حفظت شیئا و غابت عنک اشیاء».

بنابر این باید سطح توقعمان را از فلسفه با واقعیات نزدیک کنیم. فلسفه به نظر من دستکم دو کارکرد اساسی دارد؛ نخست آن که به آدمی یاد می دهد که چگونه پرسش خود را بدرستی و روشنی طرح کند. به دیگر سخن فلسفه به ما می آموزد که چنان سوال کنیم که صورت مساله روشن، با معنا و قابل فهم باشد. دو دیگر آن که فلسفه به جای حل مساله، به منحل کردن آن می پردازد؛ بدین معنا که بسیاری از مسائل را که بظاهر، سوال به نظر می رسند رفع و رجوع می کند. یعنی نشان می دهد که این پرسش ها اصلا پرسش نیستند که بشود بدانها پاسخ داد. باید دانست که کثیری از مسائل بغرنجی که پیش روی ما قرار دارد اصولا مساله نیستند و فقط بخاطر نا آشنایی به روش طرح مساله و فرایند مساله یابی، مشکل و غامض می نمایند. فلسفه این فایده را حد اقل دارد که چشمانمان را باز کند تا فریب مساله نما ها را نخوریم و همه توش و توانمان را صرف باز کردن گره از انبانی تو خالی نکنیم. با فلسفه خوانی و فلسفه دانی دیگر هیاهویی برای هیچ نخواهیم داشت.

این بود پاسخ من به آن پرسش دیرین که فلسفه به چه دردی می خورد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 0:44  توسط ع.برهان  | 

در سوگ سیمین

                                       

به کی سلام کنم امروز در این صبح نیمه بهاری شمیران وقتی تو نیستی و گرمای نفسهایت برفهای تجریش را آب نمی کند. جز خواندن سووشون تو چه از من بر می آید در جدال با عفریت مرگ که تو را در آغوش جلال افکند و مرا هنوز در چنگال دیو بیرحم زندگی نگاه داشته است. گویی گزیری از ماندن در جزیره سرگردانی  و گریزی از بدنبال ساربان سرگردان افتادن نیست تا آنگاه که آن دهان سرد مکنده مرا بسوی خود بکشد.

چه زیبا سرودی معنای عشق و زیبایی را وقتی که گفتی:

من زن زیبایی نیستم اما جلال مرا دوست دارد!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 9:57  توسط ع.برهان  | 

تاریخ و اسطوره

مطالعات بین رشته ای از دانش های نوین و جذاب درحوزه معارف بشری است که هنوز در ایران مراحل آغازین خود را می گذراند و بحمدالله مدعی هم فراوان دارد! مطلب زیر که در اصل برای ایراد یک سخنرانی تنظیم شده بود، تاملی است کوتاه در ترابط بین تاریخ و اسطوره و طبعا از جنس و سنخ مطالعات بین رشته ای.


وقتی راه حل مسأله­ ای را در یک رشته نمی­ یابیم،

 معلوم می­شود راه حلش را باید خارج از آن رشته جست.

«ژاک لابیری»

شناخت بشر از جهان پیرامون خود، در درازنای تاریخ فراز و فرودها و کامیابی و ناکامی­ های فراوانی از سر گذرانده است اما بجرائت می­ توان گفت مجموعة این شکست­ ها و پیروزی­ ها درک و دریافت او را از جهان هستی، ژرفا و گسترش بخشیده است؛ رمزهای فراوانی از رازهای عالم را گشوده و پرده از روی بسیاری از حقایق برداشته است. این شناخت ­های مقطعی و معارفِ موردی از اجزای عالم، رفته­ رفته متراکم شده، نخبگان دانش بشری را بر آن داشت که از دیدگاه­ های مختلف به طبقه­ بندی آنها بپردازند. این­گونه بود که شاخه­ های گوناگون معرفت، شکل گرفت که یکی از مشهورترین دسته­ بندی­ های این معارف، از آنِ ارسطوی بزرگ است.

با گسترش روزافزون و حیرت­انگیز مرزهای دانش و انباشته و انبوه­ شدن اطلاعات در حوزه­ های مختلف، آن دسته­ بندی اولیه دیگر کارآمدی خود را از دست داد. ظهور پدیده­ ای به نام دانشگاه نیز مزید بر علت شده، بتدریج باعث ایجاد طبقه­ ای از دانش شد که امروزه آن را «رشته» (Discipline ) می­نامیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 0:9  توسط ع.برهان  | 

درباره چادایف

                                                                               
    استاد زبان روسی من نه تنها گوش و زبان مرا به روسی عادت می دهد، بلکه چشم دل مرا به دنیایی گشوده است که چندین بار سفرم به سرزمین روسیه باعث آشنایی من با دقایق و رموز آن نشده بود. حاصل مکالمات و محاورات گاه و بیگاه و جسته و گریخته این شاگرد با آن استاد، درباره مسایل فکری سابق و لاحق دیار روس، کشف شخصیتی مهم و تاثیرگذار بود به نام « چادایف »(به روسی= Пётр Я́ковлевич Чаада́ев و تلفظ انگلیسی= Petr Yakovlevich Chaadayev) که بدنیست شما دوستان گرامی نیز با آن آشنا شوید. با این توضیح که برغم اهمیت زیاد و شهرت فراوانش در دنیا، به نحو شگفت آوری این فیلسوف و نویسندۀ بزرگ، در ایران چندان شناخته و مشهور نیست. پیوتر یاکوولویچ چادایف، در هفتم ژوئن 1794 در مسکو و در خانواده ای زمیندار و ثروتمند به دنیا آمد. او برای تحصیل وارد دانشگاه مسکو شد اما آن را نیمه کاره رها کرد تا به عنوان افسر ارتش روسیه در جنگ علیه ناپلئون شرکت کند. چادایف در 1821 از خدمت نظام کناره گرفت و از 1823 تا 1826 در غرب اروپا و پس از آن در مسکو زندگی کرد. در واقع چادایف پس از ترک ارتش کوشید به هیئت دیپلماتیک روس ملحق شود؛ اما او را نپذیرفتند او نیز از قبول سمتی که در وزارت مالیه به او پیشنهاد شده بود سر باز زد و هرگز به خدمت دولت در نیامد و سالهای انزوا و تنهایی اش را در مسکو به صورت « اعتراضی مجسم» گذراند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 19:4  توسط ع.برهان