زندگی ام اتفاق مهمی در بیکران هستی نبوده و نداشته.تنها به شوق دانستن می زیم.
بزرگداشت افلاطون گرامیداشت فلسفه است امروز زادروز افلاطون انديشمند يونان باستان است كه 21 ماه مه سال 427 پيش از ميلاد به دنيا آمده بود. انديشه هاي افلاطون به ويژه در زمينه دمكراسي، بيش از هر فيلسوف عهد باستان در شكل گرفتن افكار انديشمندان قرون جديد و معاصر نفوذ داشته است. گرچه نتيجه انتخابات چند دهه اخير در كشورهاي مختلف، انديشمندان معاصر را بر آن داشته است كه بگويند مشاركت و شناخت، اراده و آزادي عمل راي دهندگان در تمرين دمكراسي اصيل (حكومت مردم) و در نتيجه تحقق آن به معناي واقعي كلمه، حتي در كشورهاي بسيار پيشرفته هم آن طور كه بايد، عملي نشده است. وقتی فیلمی کتابی شعری و موزیکی دل از من می برد تا مدتها بدان می اندیشم و گاه مکرر از آن سخن می گویم و بعضا دامنه ی این پرگویی به این صفحه ی مجازی نیز کشیده می شود.از این بابت معذورم بدارید. در رمان جاودانه ی زوربای یونانی و فیلم آن نکته ی تکان دهنده ی دیگری به چشم می خورد که وصف الحال همیشه ی تاریخ است و آن عبارت است از نقش توده در تحولات اجتماعی.منظور من از توده همان عامه ی مردم و به تعبیر روشن تر عوام الناس است.این سیاهی لشکری که در عین خالی بودن از هر نوع تفکر عقلانی و انتزاعی تعیین کننده ترین و تاثیر گذارترین نقش را در تاریخ بشری داشته است و بیش از هر سلطان و پادشاه و حاکمی جور ورزیده و جفا کرده و حق ضایع نموده و فساد کرده و اصولا سلاطین جایر جز به مدد این خیل عوام نمی توانسته اند کاری از پیش برند. بیاد بیاورید که توده ی عوام آن روستا با یک زن بیوه ی جوان (ایرنه پاپاس در فیلم) چه معامله ای کردند.دو صحنه ی تجمع مردم جلوی خانه ی آن بیوه و شعار هایی که می دادند و همچنین اعدام!وی به جرم رابطه ی نامشروع با یک مرد غریبه. هم در متن رمان و هم در نسخه ی سینمایی آن به نحوه ماهرانه ای این تقابل به تصویر کشیده شده است و از عمق فاجعه پرده بر داشته شده که جهل عوام چگونه می تواند با نیرومندی تمام همه ی امور را مدیریت کند و پارادایمی صلب و محکم بیافریند.چنان که هیچ روشنفکر و فیلسوف و مصلح که چه عرض کنم هیچ بزن بهادر و عیار و پاکباخته ای همچون زوربا نیز نتواند در برابر آن بایستد. آری آن خیل جمعیت انتقام خود آگاه یا ناخود آگاه خویش را از آن زن زیبا گرفتند نه به جرم تر دامنی بلکه به جرم پاسخ نه ای که به تصریح یا به تلویح بدانها داده بود. گرچه موقع خواندن رمان آدمی به حال آن بیوه ی بینوا می گرید ولی حقیقت آن است که باید نه بحال آن عوام جاهل که باید به حال آن جامعه ی عوامزده گریست. من از مفصل این نکته مجملی گفتم تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر بفلک فریادم شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم زلف را حلقه مکن تا نکشی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم قد بر افراز که از سرو کنی آزادم شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی مارا یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم رحم کن بر من مسکین و بفریادم رس تا به خاک در آصف نرسد فریادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که در بند توام آزادم یکسال پیش این دفتر را گشودم تا از علایقم بنویسم : ادبیات و فلسفه. و از دغدغه هایم بگویم. دغدغه مشترک میان همه انسان ها از زمان چیدن تا چشیدن میوه ممنوع. دوستان و همکاران عزیزم آقای دکتر زرقانی،آقای دکتر فتوحی،آقای دکتر ترکی. طلیعه اکبری،مهدی موسوی،رضا آشفته،تورج بخشایشی،فاطمه اختصاری،امین شفیعی،حامد نیکبخت،هومن پویان، مهدی خطیبی و یومیه. همچنین،مرضیه السادات،ساناز،گردآفرید،علی،محبوبه،برهانه،الناز،ثمره،زنگانه، ملیحه،شبناز.آرام،قاصدک،خرناس بلا،یاسی،شعرایی،سوسن،کسرا،اعظم،مینا رضا زاده،حسین،عالی،سارا، آب و خاک، مرفه بی درد ... و همه دوستان آشنا و ناشناس که نظراتشان گشاینده راه بود.
یکی از اولین متن های فلسفی که به زبان انگلیسی خواندم(وشاید اولین) کتاب مسایل فلسفه برتراند راسل بود.این که کتاب با وجود حجم اندکش تاثیر فراوانی بر من نهاد و بعدها با دوباره و چند باره خواندن آن به اهمیت این کتاب بیشتر پی بردم.کتاب دیگری از او را نیز خوشبختانه با کمک ترجمه نجف دریابندری به انگلیسی خوانده و از نثر زیبای آن نویسنده ی بزرگ لذت بردم.منظورم عرفان و منطق است.البته یش از همه ی این ها خاطرات خود نوشت او را به فارسی خوانده بودم و شگفتی ها کرده.راسل در ایران خوش اقبال و بختیار بوده که مترجمان بزرگی کمر همت به برگردان آثار وی بستند و مثل فیلسوفان بیچاره ی اروپایی در عصر حاضر نبود که هر تازه کاری دست به ترجمه ی آثارش بزند.امروز که زادروز آن مرد حکیم است بهانه ای یافتم برای ادای احترام . با دریای ایمان دان کیوپیت دیندار شوم و با علم و دین ایان باربور و چرا مسیحی نیستم راسل بی دین گردم؟از دعای کمیل لذت ببرم و با سمفونی شماره ی ۵ بتهون و ترانه ی سنت پیترز گیت کریس د برگ احساس معنویت کنم؟ چه تکانی به کوههای سر به فلک کشیده ی این عالم می خورد اگر اخراجی های ده نمکی را ببینم و بعد بیایم سگ کشی بهرام بیضایی و آبی کیشلوفسکی را نیز ببینم؟و با کوبریک و جیم جارموش و اسپیلبرگ و اسکرسیزی و مخملباف و کیارستمی و تارکوفسکی به یک اندازه حال کنم؟ما را رخصت پریشانی نیز نمی دهید؟ قرآن خدا غلط می شود اگر خاقانی و شاملو را در یک روز و حافظ و فروغ و امیلی دیکنسون و رابرت فراست و سیلویا پلات را در روز دیگر بخوانم و لذت ببرم؟ اگر میلان کوندرا را با نادر ابراهیمی در هم آمیزم و ملا صدرا را با پوپر خدشه ای به دنیای روشنفکری وارد می شود؟ من عاشق همین ها که گفتم و بسیاری دیگر نیز که نگفتم هستم و عاشق هر که و هر چه که وقت مرا خوش دارد.به هیچ چیز نمی اندیشم مگر آنچه که مرا یک قدم از آن جایی که هستم تکان دهد هرچند نه به جلو بلکه به عقب چرا که در کهکشان ها جلو و عقب و بالا و پایین معنایی ندارد! یعنی جامعه ای که کارهای بزرگ دست آدم های کوچک است.جامعه ای که اصالت عقیده،استقلال نظر،و در یک کلمه " فهمیدن " قابل تحمل نیست.هر چه بیشتر بفهمی،کمتر فهمیده می شوی .هر چه بیشتر بدانی،کمتر دیده می شوی.هرچه بیشتر بخوانی کمتر فرصت خوانده شدن می یابی.روزگار غریبی است نازنین!روزگار ما که ریا و دورویی و نفاق و کینه و عداوت از سراپایش می بارد.عشق و صفا و صمیمیت و مهرورزی جای خود را به دشمنی و سعایت و انتقام جویی داده است. اما سر این همه زشتی و پلشتی در چیست؟چراست که آدمیان بدین سان به جان هم افتاده اند و از هیچ فرصتی برای منکوب کردن یکدیگر در نمی گذرند؟ مرا با سر این همه زشتی کاری نیست که ظاهرا خدایمان اینگونه آفریده است و حسابش هم لابد با کرام الکاتبین است اما درمان این درد چیست؟ ما آدمیان غالبا این دنیا و حیات در آن را بسیار جدی گرفته ایم.سبکی تحمل ناپذیر هستی را در نیافته ایم و نمیدانیم که جهان و جمله کار جهان هیچ در هیچ است! آموزه ای که از زوربا یاد گرفتم این بود که هیچ امر مهمی در این دنیا وجود ندارد و دلبستگی را نشاید. و چون چنین است دیگر چه جای شرارت و زعارت و بد خواهی و بد سگالی؟! در یکی از کلاسهای ارشد ادبیات فارسی بنابر اقتضای بحث و سخن جر جرار کلام مرا به وادی زوربای یونانی کشاند اما با کمال تعجب دیدم که تقریبا هیچ کدام از آن بزرگواران نه زوربای یونانی را خوانده اند نه اسمش را شنیده اند و نه درباره ی نیکوس کازانتزاکیس چیزی می دانند که نفس این مساله مرا متعجب و متاسف ساخت.ازین که بگذریم من در ایام جوانی چنان که افتد و دانی دو اثر جاودانی این نویسنده ی بزرگ (آخرین وسوسه ی مسیح و زوربای یونانی ) را خوانده و حتی فیلمشان را دیده بودم اما معترفم که فهم دقایق و رموز این دو اثر برای جوانی در آن سن وسال مشکل بود. چندی پیش در منزل فرهیخته ای روشنفکر نسخه ای از فیلم زوربای یونانی را باز یافتم و به هوای تجدید دیداری با آنتونی کویین و ایرنه پاپاس به تماشای دوباره ی این فیلم زیبا نشستم و لذت ها بردم. از پس فاصله ی ۱۵ ساله بین اولین و دومین برخوردم با زوربا نکته های جدیدی به گمان خودم دریافته ام و آن این که مهمترین ویژگی شخص و شخصیت زوربا رهایی اوست از همه ی قیود حتی از قید بی قیدی.این رهایی به زوربا نوعی شادی عمیق و پایدار بخشیده است تا جایی که گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند حاشا که کک این شخص گزیده گردد! مگر نه این است که تمام تلاش عرفان و تصوف اسلامی رساندن آدمی است به همین آزادی و شادی؟!بقول صایب گفتگوی کفر و دین آخر به یک جا می رسد/خواب یک خواب است و باشد مختلف تعبیر ها.اما مساله ی من این است که آیا می شود در جهان جدید همچون زوربا زیست؟ نظر جان ميل درباره «دمكراسي» جان ميل انديشمند انگليسي قرن ۱۹، دهم مه سال ۱۸۶۳ با انتشار رساله اي ابراز نظر كرد كه براي تكميل دمكراسي در يك كشور دست كم پنجاه سال وقت لازم است. به باور جان ميل، تا كه افراد بالغ يك جامعه براي دادن «رأي» به حرف اين و آن گوش كنند، درآن جامعه (محله، شهر و يا كشور) دمكراسي واقعي برقرار نخواهد شد. مسلم بدانند كه در انتخاب «نماينده يا وكيل» كه تكليف و وظيفه رديف اول آنانست اشتباه نمي كنند. كشورشان را به فرد و گروهي ديگر مي سپارند كه كاري است بزرگ و حياتي و مسئوليتي است عظيم. بايد متوجه باشند كه «وكالت دادن» كاري است بسيار حساس. بايد با تمام وجود مفهوم سپردن سرنوشت خود را به دست فرد و يا افراد ديگر بدانند و به موكلان اعتماد و به درستي و توان آنان اعتقاد داشته باشند. سپردن اختيارات و سرنوشت در دست ديگران جرات بسيار لازم دارد و هرچه كه سطح آگاهي يك فرد بالاتر باشد، احتياط او در اين زمينه بيشتر خواهد بود. به نوشته جان ميل، يك فرد بايد بداند كه «راي» او در سرنوشت و زندگاني همه موثر است، نه خود او و راي دادن نيار به مطالعه و تفكر بسيار دارد. هومن عزیز که همیشه منتقد بیرحم من بوده این مطلب را در وبلاگش گذاشته شاید اینطوری خواسته تولد یکسالگیم را در دنیای مجازی تبریک بگه: برهان و بحران برهان: بهترین دوست و همکار؛ سلیم و نیک نفس و خوش خلق. در حیطه کار و علائق: فعال و پرکار. با دغدغه ها و مسائلی مربوط به هزاره های مه آلوده گذشته تا به امروز. از غریزه پیشاتاریخی تا خودآگاهی ناب آخرالزمان؛ متحیر و سرگردان(و البته نگران)میان شرق و غرب، میان سنت و معنویت و شعر و سایر مخلفات این دیگ درهم جوش با مدرنیته و سکولاریسم و فیلم و موسیقی دی برگ و مک کنیت و کوبریک، میان روشنفکری دینی و غیردینی، میان قبول و تسلیم با نقد و خردورزی. شخصیتی کرکگوری و چون اسلاف و آباء و اجداد و تاریخش همواره درگیر دنیا و عقبا امسال این بی میلی و اکراه در من مضاعف بود چراکه نه با محلش موافق بودم و نه از رفتار مسوولان امر با ناشران راضی.اما به هر حال رفتم تا ببینم چرا دولتیان این همه اصرار داشتند که مصلی را نمایشگاه کنند.سه ساعتی که آنجا بودم بیش از آن که حواسم به کتابها و غرفه ها باشد به مردم بود و محل و مدیریت نمایشگاه.این نکته ها به نظرم رسید: مزایا - تقریبا اغلب غرفه ها در یک سالن مجتمع شده بود و سقف سالن نیز بلند بود و امکان نفس کشیدن بیشتر و لازم نبود کیلومتر ها راه بوی تا کتابی بیابی. - نمایشگاه در وسط شهر و نزدیک به ایستگاه مترو بود و رفت و آمد نسبتا آسان. معایب - نفس امر(تغییر محل نمایشگاه) حکایت از نوعی لج و لجبازی داشت و همین امر پیوسته ذهن آدم را آزار میداد و از دیدن مزایای امر باز می داشت. - مصلی به هر حال در حکم مسجد است و احترام این محل واجب اما در بسیاری موارد اعمالی در این فضا انجام می شد که حرمت آن را می شکست.از جمله خوردن و آشامیدن ورود بی طهارت و با وضع نامناسب پوششی و... - فشردگی کلافه کننده ی فضای سالن که امکان هر گونه جستجویی را از انسان سلب می کرد.نشان به آن نشان که من حتی یک جلد کتاب نیافتم که بخرم. - اطلاع رسانی وجود نداشت که افتضاح باشد. - سیستم صوتی مال عهد بوق و تازه ناقص و نارسا. - مدیریت بسیار ضعیف. - نظافت معنایی نداشت. - خدمات جانبی از جمله پست و تلفن و تغذیه و..... ضعیف. - خیلی چیزهای دیگه که باید رفت و دید. من که خود جزو منتقدان برگزاری نمایشگاه در محل قبلی بودم در حین بازدید از مصلی صد ها بار با خودم این دو جمله را تکرار کردم که: رحمت به کفن دزد قدیم از طلا بودن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده مارا مس کنید زندگی زیباست اما شکل ندارد.کار هنر شکل دادن به زندگی است. ژان آنوی زندگی کوتاه است و هنر طولانی. بقراط با اثر هنری چنان رفتار کنید که با شهریاران رفتار می کنید.بگذارید نخست او با شما آغاز سخن کند. شوپنهاور هیچ هنرمند بزرگی چیزها را چنان که واقعا هستند نمی بیند اگر چنین می دید دیگر هنرمند نبود. اسکاروایلد آنچه می خواهم بگویم این است که اصولا زندگی بسیار بیشتر از هنر تقلید می کند تا هنر از زندگی. اسکاروایلد زیبایی صفت ذاتی اشیا نیست بلکه در نفس بیننده است و او در اشیا آن را کشف می کند. کروچه بخاطر داشته باش که تنها تو نیستی که حقیقت را می جویی ، حقیقت نیز در جستجوی توست. بارها و بارها دست حقیقت بسیار به تو نزدیک شده است. چنان نزدیک که شانه ات را لمس کرده است، ولی تو شانه خالی کرده و گریخته ای. سوم ماه مه زادروز«نيكلو ماكياولي» متفكر، سياستمدار و نويسنده دوران رنسانس(تجديد حيات) ايتاليابود كه بسال 1469 در فلورانس به دنيا آمد و 58 سال عمر كرد. وي كه نخست از هواداران مردمسالاري و محدود بودن قدرت رئيس كشور بود و به همين سبب هم به دستگاه حكومت راه يافته بود بعدا طرفدار قدرت مطلقه رئيس كشور شد و عقايد خود را در اين زمينه در كتاب «Principe شاهزاده یا شهریار» شرح داده است كه كار تاليف آن در سال 1513 پايان يافت. ماكياولي در فصل 15 اين تاليف (هدف و وسيله)، سياست را از اخلاق جدا ساخته و نيل به هدف را اصالت كار «حكمران» دانسته، نه راههاي وصول به آن را ؛ حتي اگر اين راهها تقلب، دروغ، دغلكاري و خشونت باشد. به عبارت ديگر «نتيجه، وسيله را توجيه مي كند». با وجود اين، ماكياولي به حاكم مطلقه گوشزد كرده است كه نبايد كاري كند كه مردم از دولت او منتفر بشوند كه تنفر عمومي، پايان كار هر حكومت است و با تاكيد گفته است كه ترس و اطاعت جدا از تنفر هستند. فرزند از پدرش مي ترسد، ولي از او متنفر نيست. ماکیاوللی فیلسوفی بود که اخلاق را از سیاست جدا ساخت. خواندن شهریار او را به دوستانم توصیه می کنم. شخص به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد. هر وقت این جمله ی آن بزرگوار را بیاد می آورم از وبلاگ نویس و هر نویسی دیگر شرمنده می شوم. شما چی فکر می کنید؟ چیزهای زیادی به او آموخته باشد شاید هم نه.به هر حال از دوستان صمیمی ام که درین یکسال همراهیم کردند تمنا دارم که چیزکی بنویسند و در لذت یکسالگی این طفل سهیم باشند. یا علی امام محمد غزالی آزادی بیان را کسی بجد خواستار می شود که چیزی برای بیان کردن داشته باشد. عبدالکریم سروش وظیفه ی فهم انسان این است که بفهمد چیز هایی وجود دارد که نمی تواند بفهمد. کیر کگارد انسان همیشه در آرزوی حکومتی است که کمتر حکومت کند. ویل دورانت

به نظر اين انديشمندان، دمكراسي افلاطون را در جوامع كوچك (روستاها، شهرهاي كم جمعيت و كوي و برزن شهرهاي بزرگتر) مي توان به صورتي دقيقتر پياده كرد و در اصل هم، فرضيه افلاطون براي شهر آتن آن زمان كه نفوس چنداني نداشته طراحي شده بود. بنابراين، انتخابات بايد به صورت هرم دمكراسي (شبيه به روش ساويت ها در روسيه پس از انقلاب 1917، ولي نه ظاهري بلكه واقعي) انجام گيرد و عوام الناس قبلا و وسيعا آموزش دمكراسي ببينند و با فلسفه انتخاب نماينده از جانب خود عميقا آشنا شوند و با تمام وجود و علاقه و احساس مسئوليت مشاركت كنند. در اين ميان وظيفه رسانه ها بررسي و انتشار ضعف و قوت هر نامزد انتخابات و انگيزه هاي اوست تا چشم و گوش راي دهندگان براي گزينش باز باشد.
افلاطون شاگرد سقراط و معلم ارسطو و بنيادگذار آكادمي (مدرسه علوم، فلسفه و ادبيات) بود. آثار او به صورت گفت و شنود (مناظره) است كه معروفترينشان «جمهوري» است و همچنين «پوزش» و «ذات عدالت».
افلاطون در سال 399 پيش از ميلاد شاهد خودكشي آموزگارش سقراط به حكم دادگاه آتن (محكمه خلق) بود و در اين باره نوشته است كه سقراط پيشنهاد فرار از آتن را رد كرد و به حكم دادگاه كه مي دانست درست نبوده تسليم شد و جام زهر را نوشيد تا احترام به قوه قضايي كه حفظ حقوق مردم و امنيت و آرامش آنان برعهده آن است محفوظ بماند. اين نظر افلاطون كه سران دولتها بايد فيلسوف باشند و يا فلسفه بدانند و نيز نخبگان داراي يكي از اين سه خصلت؛ هوشمندي (آگاه)، دليري (شجاع) و زور بازو (نيروي جسماني، هدف: آگاه از فنون رزم بوده است) بايد باشند تا كنون در هيچ تفسيري رد نشده اند. وي برجستگان يك ملت را دو گروه كرده است: مردان (افراد) عمل و مردان فكر، كه جامعه بايد از هر فرد در جاي خود استفاده كند و اگر هر دو شرط در يك و يا چندين فرد يك جامعه جمع باشد، كه خوشا به حال آن جامعه. افلاطون روي مديريت شايسته و استفاده بهينه يك جامعه از دانش، استعداد، لياقت و مهارت اعضاي خود تاكيد و سفارش بسيار كرده است.
افلاطون (Plato پليتو، كه پلاتون در زبان يوناني به معناي چهار شانه است،. این نام بعدها به او داده شده و در اصل اسم او آریستوکلس بود) در 74 سالگي در سال 347 پيش از ميلاد درگذشت.
صفحات این دفتر، صفحات جدال میان عقل و عشق بود و هست ، و بر این جدال پایانی متصور نیست که از ازل تا به ابد بوده وهست. آنچه هستم را در قالب شعر ریختم و آنچه دوست داشتم باشم را در قالب فلسفه.اگر چه نه فیلسوفی هستم به تمام و نه در عاشقی به کمال. لیکن جهان فرصت جستن ، یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن است.
همراهان من که در پیچاپیچ این مسیر همواره در کنارم ماندند و ناهمواری راه را هموار کردند.
تلخیها را به جان خریدند و به شهد صبر و مهر ، شیرین ساختند دقایق بی تابی و بی قراری ام را.
جز احترام و سپاس چه دارم که تقدیم حضور پر مهرشان کنم؟
امید که تا هستم، باشند و مرا از حضور پر سخاوت خود بهره مند سازند.
هجدهم ماه مه سال 1872 برتراند راسل رياضی دان، فيلسوف و نويسنده بزرگ قرن 20 و مدافع معروف آزادی انديشه و بيان چشم به جهان گشود و 98 سال زندگی كرد. از كارهای مهم او تفسير موضوع های پيچيده فلسفی، و دوباره نويسی و عوام فهم كردن آنها است. تاليف او «حيات منطقی» معروف است. راسل در زمينه حكومت و دمكراسی به عقايد «ليبرتارين» ها نزديكتر بود. وی مخالف بكار بردن اسلحه اتمی و حل هرگونه مناقشه از طريق توسل به سرباز و زور بود. وی مداخله آمريكا در جنگ ويتنام را عملی غیر منطقی و نپذيرفتنی می دانست و به همين جهت برضد ادامه آن مبارزه می كرد. اين فيلسوف در سال 1950 به خاطر تاليفاتش برنده جايزه نوبل شد. راسل دوم فوريه سال 1970 درگذشت.

وي گفت يك جامعه زماني مي تواند خود را يك دمكراسي بنامد كه بزرگسالان آن يقين و
به نظر «جان ميل»، اعضاي يك دمكراسي بايد بدانند كه با «دادن راي»، اختيار خود، شهر و
همین هم هست که وبلاگی علم می کند تا خرخره تپانده از غزل و قصیده و بهاریه و مدیحت و منقبت و سایر افاضات نخ نمای این کهن بوم و بر، اما پای نقد و بحث جدی که به وسط کشیده می شود، سگرمه ها هم درهم کشیده می شوند
"نظر بدهید" در آخر پست ها می گذارد اما به رد و تایید "نظر" هایی که آمده می پردازد تا کدام ها دیده شوند و کدام ها نشوند؛ که وقتی، بی وقتی، شبی، نصفه شبی زگیلی "نظر"ی ندهد که یک وقت بتان بتخانه فرو ریزند و بزرگ کرده شدگان را خفتی دست دهد و کلا به ساحت قول و غزل خدشه ای وارد شود
برهان عزیز سلولی است از ارگانیسم فرهنگ قول و غزل، فرهنگ هنر همه نزد او، فرهنگ دارای آنچه خوبان همه دارند. مطالعه او یعنی مطالعه چنین ارگانیسمی؛ بی کم و کاست
آیا می توان به رفع این بحران امید داشت
زادروز ماکياولي

Niccolo Machiavelli
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت
13:50 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت
12:3 توسط ع.برهان| |
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت
21:14 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت
16:32 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت
10:23 توسط ع.برهان| |
باید می گریختم
از ریزش رگبار تنهایی
که عجیب وحشی شده بود
که رشته هایش به هم می پیچید
ودرهم و آشفته
به دستانم گره می خورد
تنم خیس خموشی بود
وپایم اما...پایم... درگل چرکین و چسبناک وهم
باز...تاول تار تردید
بر مردمک سیاهم آویخته بود
و پوستم را چیزی به نازکی خیال ...مدام می خراشید
باید می گریختم
و ... اتاق صدایم کرد
امید پرم شد
رفتم
بی اعتنا به گل...به رگبار... به تاول و خراش
اتاق بوی نفس فهم داشت
و رنگ روشن ادراک
اتاق نرمی صمیمیت داشت
وطعم طبیعی آدم
خواستم چمدان باز کنم
دیدم
دیوارها خیس اند
زمین گلین
و سقف سوراخ
اتاق می خواست پناه باشد
اما... چیزی سمج
همه قوایش را مکیده بود
چیزی مثل
...
بی کسی لاعلاج انسان
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت
1:50 توسط ع.برهان| |
MY LIFE STORY
as soon as I could speek
I was told to listen
as soon as I could playthey tought me to work
as soon as I found a jobI married
as soon as I married
came the children
as soon as I understood them
they left me
as soon as I had learned to live
life was gone
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت
18:41 توسط ع.برهان| |
کاری به این ندارم که هومن پویان عزیز همچون پدر خوانده ای بر من خرده بگیرد یا نه اما چه اشکالی دارد که من همانقدر که شیفته ی ویتگنشتاینم از هایدگر و مطهری هم خوشم بیاید یا همانقدر که ترس و لرز را دوست دارم مسیح باز مصلوب را نیز بپسندم؟شریعتی و سروش را به یک اندازه دوست بدارم و غزالی و ابن عربی را هم نیز؟
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت
18:21 توسط ع.برهان| |
شادروان شریعتی می گفت:در روزگار جهل،شعوور،خود جرم بزرگی است.مولا علی(ع) نیز یکی از نشانه های انحطاط هر جامعه ای را در به گوشه رانده شدن عالمان و مطرح شدن جاهلان می دانست.
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت
13:53 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت
13:39 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت
22:31 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت
20:14 توسط ع.برهان| |
روز جمعه با یکی دو نفر دوست فرهیخته به نمایشگاه کتاب رفتم.احساس من هنگام رفتن به این محل احساس کسی بود که نوافل نمازش را بر حسب عادت بی کم و کاست انجام می دهد بی آنکه شوقی و اشتیاقی داشته باشد.الان چند سال است که از سر عادت و از ترس اینکه اگر از من در باب نمایشگاه بپرسند و ندانم و شرمساری برم به نمایشگاه می روم.علت این امر بماند که اوضاع خراب است و نباید حرف بودار زد.
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت
12:10 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت
11:23 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت
17:57 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت
0:10 توسط ع.برهان| |
مرحوم شریعتی می گفت: حرفهایی هست برای گفتن و حرفهایی هست برای نگفتن.ارزش هر
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت
10:12 توسط ع.برهان| |
این صفحه ی مجازی ما کم کم دارد به آستانه ی یک سالگی نزدیک می شود.گذشت ۳۶۵ روز خدا شاید
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت
16:5 توسط ع.برهان| |
نیم شب بود
یک خیال کال
روی شاخه های خشک ذهن من جوانه زد
ساده و بدون ادعا
از فضای ذهن تیره ام گلایه کرد
گفت: این هوا چه بد گرفته است
روزنی اگر که نیست
آفتاب شو
در مسیر تندباد شب
شعله لطیف ماهتاب شو
گفت و لحظه ای به رنگ رنج باغ...خیره شد
بغض کرد و ناگهان...رسیده شد
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت
10:47 توسط ع.برهان| |
من در عقلیات مذهب برهان دارم و در شرعیات مذهب قرآن.نه ابوحنیفه را بر من حظی است و نه شافعی را بر من براتی.آنچه از پیغامبر رسید به سر و دیده قبول کردیم.آنچه از صحابه رسید بعضی گرفتیم و بعضی فروگذاشتیم.آنجه از تابعین رسید ایشان مردانند و ما نیز مردانیم.
نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت
19:18 توسط ع.برهان| |



