تبليغاتX
> برهان
برهان

زندگی ام اتفاق مهمی در بیکران هستی نبوده و نداشته.تنها به شوق دانستن می زیم.

  
                                                   
         

داستان زیبای نوروز
 
نوروزداستان زیبایی است که درآن،طبیعت،احساس وجامعه هرسه دست اندرکارند.نوروزکه قرن های درازاست برهمه جشن های جهان فخرمی فروشد،ازآن رو”هست”که یک قراردادمصنوعی اجتماعی یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست،جشن جهان است وروزشادمانی زمین،آسمان وآفتاب وشکفتن هاوزادن وسرشارازهیجان هر”آغاز”.نوروز تجدیدخاطره بزرگی است، خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت،نوروز نه تنها ،فرصتی برای آسایش،تفریح وخوش گذرانی نیست،نیازضروری جامعه،خوراک حیاتی یک ملت نیزهست.نوروز همه وقت عزیز بوده است،درچشم مغان،درچشم موبدان،درچشم مسلمانان ودرچشم شیعیان مسلمان همه نوروزرا عزیزشمرده اندوبازبان خویش،ازآن سخن گفته اند.بی شک،روح دراین فصل زاده است و عشق دراین روزسرزده است ونخستین بار،آفتاب درنخستین روز طلوع کرده است وزمان باوی آغاز شده است.انتخاب علی(ع)به خلافت ووصایت،درغدیرخم،هردو دراین هنگام بوده است وچه شگفتی!آن همه خلوص وایمان وعشقی که ایرانیان دراسلام به علی(ع)وحکومت(ع)داشتند،پشتوانه ی نوروز شد
 
معلم شهید دکتر علی شریعتی
 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:41 توسط ع.برهان| |

                                                          هوالجمیل

 

 

    مرا هرگه بهار آید به خاطر یاد یار آید               به خاطر یاد یار آید مرا هرگه بهار آید

 

 

شیشه عطر بهار،لب دیوار شکست،و هوا پر شد از بوی خدا،همه جا آیت اوست،

دیدنش آسان است،سخت آنست نبینی او را.

                                                نوروزتان پیروز باد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:59 توسط ع.برهان| |

رپیثوین        rapithwin

 

 

زمستان با همه ی سردی و سرمایش ناگزیر از سپردن طبیعت به دست بهار است.

فرا رسیدن بهار در پس  سرمای زمستان تداوم  و تکرار امید و امیدواری است. این که آدمیان به هنگام روزهای سرد و غمناک بهار خوشی ها و خوشبختی ها و گرمای خورشید محبت را انتظار بکشند و امید خود را از دست ندهند!

 

نیاکان ما برای توجیه این دگرگو نی فصلها و تغییر چهره ی طبیعت اسطوره هایی آفریده اند.یکی از مهمترین این اسطوره ها رپیثوین است.ایزد رپیثوین یکی از خدایان باستانی پیش از زرتشت بوده است و بعد ها به مقام ایزدان تنزل یافته است.

رپیثوین یعنی نیمروز و این ایزد سرور گرمای نیمروز معرفی شده است.ایرانیان که به هنگام روزهای آخر زمستان جوانه های کوچک سبز و تازه را بر درختان و سبزه های نورسته را بر کنار جویها میدیدند در شگفت بودند که چه جوهری در طبیعت هست که او را از پس سرمای سخت و کشنده در امان میدارد ورویش دوباره آغاز می شود؟ و همین جا بود که اسطوره ی رپیثوین به ظهور رسید.

 

به هنگام هجوم سرما رپیثوین به زیر زمین نفوذ میکند و آبهای زیرزمینی و ریشه ی گیاهان را گرم نگاه میدارد تا از سرما زدگی در امان بمانند.از آنجا که بازگشت سالانه ی این ایزد درآستانه ی بهار است به افتخار او جشنی در بهار برپا میشده است. وقتی رپیثوین در نبرد با سرما پیروز گشته است شادمانه باز میگردد و شادی او ازاین است که توانسته طبیعت را با حفاظت از گیاهان زنده نگاه دارد.

 

بر گرفته از "تاریخ اساطیری ایران "نوشته ی ژاله آموزگار

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:49 توسط ع.برهان| |
  

                                                                  

 سوسن تسلیمی  که یادتان هست؟آن زن شوهر مرده در چریکه تارا و زنی عاشق شیخ حسن

جوری در سریال سربداران وبانوی پریشان و نگران شاید وقتی دیگر و ستاره بی بدیل تیاتر و

 سینمای ایران و کارهای بیاد ماندنی بهرام بیضایی بزرگ و فصلی مهم از تراژدی غم انگیز

سینمای ایران و آرزوهای بر باد رفته درآن! کمتر کسی است که سینمای ایران را دنبال کند واز

 بازی خیره کننده ی او چیزی در خاطره اش رسوب نکرده باشد.او سالهاست که از ایران رفته

و اکنون جزو شخصیت های مهم فرهنگی و هنری سوید است.دوستداران او،همچون من ، تنها

از طریق بازبینی باشوغریبه کوچک، مادیان،مرگ یزدگرد، طلسم و... می توانند هراز گاهی

مبهوت هنر نمایی های او شوند ویا اخبار موفقیت های او را در دیار غربت از راه اینترنت

بشنوندوببینند و حسرت فیلم هایی را که بازی نکرد و رفت بخورند.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 15:43 توسط ع.برهان| |

از شهر شما بیزارم

با آن بزرگراه­های طویل

که برای گاوهای تیزروی آهنی

                                         طویله­ایست

و اسبهایی که یورتمه­کنان

                              -  با بوق و ترمز و کلاژ

علفهای سپید خط­کشی­شده را

سیاه می­کنند

از شهر شما

که « آسمانش قیر و زمینش بتون است»

و آدمهایش

با آن لباسهای رنگین

 در رستورانهای شبه­اروپایی

« بیف استراگانف،

                                 لازانیا،

                                             پیتزا پپرونی»

روی هم شصت هزار تومان ناقابل در شصت دقیقه،

و لبخندِ زن

که عطر فرانسوی­اش

دماغ گارسون را می­سوزاند

و دستهای بی­خیال مرد که جیبهای گشادش را میچاپد...

 

 

از شهر شما

که هنوز، نگاه دخترکی لا­به­لای اسبهای آهنی

بستنی صورتی بزرگ را لیس می­زند،

لیسیدن یک بستنی بزرگِ بزرگ

شاید تنها یک آرزوی کوچک باشد

و آرزوی یک تنهای کوچک...

 

من از شهر شما بیزارم

با برج­هایی که آسمان را می­خراشد

راستی آسمان مظلوم­ترین مخلوق خداست

            که با این همه خراشیدگی هنوز هم آبی است!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:1 توسط ع.برهان| |
 

 Take into account that great love and great

 achievements involve great risk

  بر اين باور باش كه عشق و دستاوردهاي عظيم، در

 برگيرنده مخاطرات بزرگ است.

دالای لاما

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:21 توسط ع.برهان| |

 

«...آنچه پیداست آن است که هرچه باشد از دیرباز شما هرگاه لفظ هستنده را به کار می برید با آنچه براستی از این لفظ مراد می کنید آشنا بوده اید. لیکن ما که یک زمان می پنداشتیم که این لفظ را می فهمیم اینک پای در گل مانده ایم» (افلاطون،سوفیست 264a)

                                                

 

    هشتاد و اندی سال از چاپ کتاب "سیر حکمت در اروپا" به قلم مرحوم محمدعلی فروغی می گذرد.انتشار این کتاب بود که ایرانیان را با جهان فلسفه غرب بطور جدی آشنا کرد.اما قدمت آشنایی ما با فلسفه های اگزیستانس و پدیدار شناسی چندان دیرپا نیست و معطوف به تلاش های نصفه و نیمه ی کسانی چون احمد فردید و رضا داوری اردکانی می شود آن هم با روایت هایی که آمیخته است با اندیشه های ایرانی و عرفانی.این اختلاط های غیر قابل توجیه، بد فهمی های فراوانی در باب اگزیستانسیالیسم به بار آورده است.شاید اگر از همان اول مهمترین متن این رویکرد فلسفی،هستی و زمان، از هایدگر ترجمه و منتشر می شد این خسارت چندین دهه ای به بار نمی آمد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:3 توسط ع.برهان| |
 

                 باید  بچشد  عذاب   تنهایی   را

 

                 مردی که ز عصر خود فراتر باشد

                                                          دکتر شفیعی کدکنی

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 16:55 توسط ع.برهان| |
قرار رویش نبود
من اتفاقی برتن باغچه افتادم
این را
باد بی تابی که مرا آورده بود
در بازگشت
در گوشم اعتراف کرد
!چه اشتباه خوشایندی
من نور چه می فهمیدم
 آب چه می دانستم
خاک ندیده بودم
!چه اشتباه خوشایندی
این را در هذیانهای دیشبم
برای گنجشک بی قراری تعریف کردم
که هروقت نبضم را می گیرد
دلواپسانه دعا می خواند
 
رنگم پریده است
و درد
در پیچاپیچ آوندهای مچاله ام
تیر می کشد
بالا می رود
حالم بد است ! بد
 
اینجا تمام باغچه با من قهر کرده است
اینجا حتی
بادهای محو نیمشبانه عارشان می آید
در برگهای بی رمق من هم بپیچند
اینجا
جای درنگ خوشه های بی تراکم راکدیست
که با هر ارتعاش
هرچه نسیم را
به باد دشنام می گیرند
اینجا کسی را
با خواهش صبور شکفتن کاری نیست
من اشتباهی بر تن باغچه افتادم
می دانم
مرا به مهمانی تنفس نخوانده بودند
کسی نگفت بر سفره ی سبزینه بنشینم
این را هندسه ی غریب برگهایم نشان می دهد
 
گیاه های حسود نمی فهمند
آفتاب هیچگاه تمام نمی شود
باران برای کسی کم نمی آید
و برای هر برگ شبنمی می تواند باشد
برای هر برگ
راستی شبنم چه طعم خوبی دارد
بگذار گیاه زبر مجاور از من عصبانی باشد
شبنم طعم خوبی دارد
 
من تا بهار نمی مانم
من از نگاه بی تفاوت ابرها
دق می کنم
دارم در احتضار شیرینی نفس می کشم
که یادم می آورد
من هم زیسته ام
آه! چه اشتباه خوشایندیست
...احساس تلخ بودن
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:17 توسط ع.برهان| |