زندگی ام اتفاق مهمی در بیکران هستی نبوده و نداشته.تنها به شوق دانستن می زیم.
از قدیم الایام رسم بوده که در شب یلدا دور هم جمع شوند و انار و هندوانه بخورند و فال حافظ بگیرند و برای هم آرزوی سلامت و سعادت بکنند.فلسفهء این کار را نمی دانم و اصولا لازم هم نیست که هر کاری فلسفه ای داشته باشد.بسیاری از فقرات زندگی ما آدمیان در عصر جدید بی فلسفه که هیچ حتی بدون بررسی است.حال بهتر است ما نیز بدون هیچ بررسی و فلسفه ای در این شبی که هیچ فرقی هم با شب قبلش ندارد ٬جز این که یک دقیقه طولانی تر است٬ فال حافظ بگیریم و برای همدیگر آرزوی بهروزی و شادکامی کنیم. گرچه نام محمدتقی بهار یادآور فخامت و صلابت قصیدهء فارسی در آستانهء قرن بیستم است اما بنا بر دلایلی که بیان خواهم کرد می توان و می باید او را در زمره پیشروان تجدد و مدرنیسم در ایران دانست. این ایستگاه از راه طولانی جستجو در تاریخ تجدد ایرانی را به بحث در باب این شاعر بلندآوازه اختصاص داده ا م که هم مشی علمی و ادبی( بویژه مباحث منتقدانه او در مجلهءدانشکده) و هم هنر شاعری وی نشان می دهد که دل در گرو پیشرفت و مدرنیت در این دیار داشته است و به سهم خود در این راه کوشیده.
بیسوادی و کم دانشی اهل فرهنگ و علم و دانش آموزان و دانشجویان در جامعهء پیچیدهء ایران بیشتر شبیه یک بیماری است و هر راهی برای آن پیشنهاد شود باید این مساله لحاظ شده و راهکارهای طبیبانه برای آن در نظر گرفته شود.به تعبیر دیگر این ناهنجاری خطرناک نه از طرق دولتی و بخشنامه ای و نا از راه های ناصحانه و واعظانه قابل حل است. در قرآن کریم آمده است:« ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم ».پس از این آیه می توان راه علاج این مرض را تا حدودی دریافت.و آن این که اصلاح این انحراف تاریخی را باید از خودمان شروع کنیم.جامعه چیزی نیست جز آحاد و فرد فرد اعضا.اگر اکثریت افراد جامعه به یک خودآگاهی انقلابی دست پیدا کرده و تصمیم بگیرند که نیرو و توان خود را صرف حل این معضل بکنند شاید بتوان امیدوار شد که در این مدت چشم انداز امیدوارکننده ای در این باره پدیدآید. اما لازمهء اول این کار آن است که وضع موجود را بشناسیم و بدانیم که در کجای جغرافیای بیسوادی قرار گرفته ایم. من برای ارایهء راهکار جهت زدودن این لکه ننگ از دامن ایران و ایرانی برسرآنم که نخست این سندرم را ذیل قصهء پر غصه توسعه نیافتگی در ایران بررسی کنم و البته اهل نظر می دانند که دامن این بحث چقدر فراخ است و اطلاعات و قدرت تحلیل ما چقدر اندک! اول:جمعیت انسانی٬ میزان و ترکیب آن از مولفه های بنیادین توسعه در معنای مدرن آن می باشد.کنترل رشد جمعیت و یا پیش بینی هرم رشد آن می تواند دست اندرکاران توسعه را در برنامه ریزی درست و کارآمد یاری دهد.کشورهایی که رشد جمعیتشان کم و یا حداقل منظم و قابل ٬یش بینی است و مدیران لایقی نیز دارند در عموم بخش های توسعه ای٬بویژه آموزش٬ رشدی معقول و منطقی دارند. حال تصور کنید جامعه ای را که مدیران آن توانایی تخمین جمعیت حال و آینده و ترکیب آن را نداشته باشند و یا اصولا جمعیت را از زیر ساخت های توسعه به شمار نیاورند و از سویی نیز برای کنترل رشد جمعیت برنامه ای نداشته باشند و افزایش جمعیت هم بیش از استاندارد های جهانی باشد چه اتفاقی می افتد؟پاسخ ساده است!مدیران امر آموزش ناگهان با خیلی و سیلی از جمعیتی که نیازمند آموزش هستند مواجه می شوند. نتیجه چیست؟مراکز آموزشی با کمبود معلم روبرو و ناگزیر می شوند برای عمل به وظایف اداری خود و تشکیل کلاس های آموزشی دست نیاز به سوی هرکس درجه ای دانشگاهی دارد دراز کنند و بالاخره کسی را در نقش معلم جا بزنند.حال دیگر مهم نیست که این شخص اصولا علاقه ای به این شغل دارد یا نه و اگر دارد آیا توانایی روحی و جسمی و اخلاقی و علمی برای تدریس دارد یا نه و اگر همهء این ها را دارد نظام آموزشی نیازی به رشته و تخصص او دارد یا نه؟ عدم توجه به این نکات باعث می شود که ۱- لیسانسیهء ادبیات فارسی٬زبان انگلیسی درس دهد و فوق لیسانس هنر٬فیزیک و قس علی هذا... ۲- آدم هایی که کمترین علاقه ای به امر تدریس ندارند ٬معلم می شوند. ۳- کلاس های آموزشی بیشتر شبیه جلسات سخنرانی می شود! آن وقت چه می شود؟ ذات نا یافته از هستی بخش کی تواند که شود هستی بخش ادامه دارد! سلام آقای دکتر گرچه از مدت ها پیش در اندیشهء پاسخ به این پرسش مقدر بوده ام اما بیم آن داشتم که نوشتهء من کس یا کسانی را آزرده خاطر کند و گرهی نیز از کار فروبسته علم و فناوری در این مرز بوم نگشاید.ولی ادب حکم می کند که سوءال این عزیز را بی جواب نگذارم هرچند به اجمال و نه به تفصیل. ۱- بی سوادی دانشجو ها(به تعبیر ایشان) معلول علل پیدا و پنهان بیشماری است که درک و درافت آن ها مستلزم پژوهشی همه جانبه به دست دانشوران رشته های مختلف از جمله مردم شناسیِِ٬تاریخ٬جامعه شناسی٬ مدیریت آموزشی و... می باشد و طبعا از عهدهء امثال من خارج. ۲- من به عنوان یک معلم تنها محصول آموزش و پرورش را در ایران تحویل می گیرم و با دانشجوی هیجده نو زده ساله ای که قسمت اعظم شخصیت علمی و اجتماعی اش شکل گرفته کار چندانی نمی توانم انجام دهم. ۳- روحیهء حقیقت جویی و علم دوستی و عشق به پژوهش را باید از دوران دبستان به کودک و نوجوان آموخت در حالی که در کشور ما این روحیه حتی در دانشگاه هم وجود ندارد! ۴- مدیران آموزش و فرهنگ از دو دسته خارج نیستند:یا کمترین آشنایی با مقولهء دانش و فرهنگ دارند و یا اگر هم انسان فرهیخته ای هستند کاری از دستشان بر نمی آید و در جدال با مافیای قدرت مغلوب می شوند و منزوی. ۵- تحولات فرهنگی٬سیاسی و اقتصادی در سال های اخیر موجب آن شده است که علم و عالم ارج و قربی در این دیار نداشته باشد٬ در نتیجه انگیزه های لازم در بین درصدی از دانشجویان و دانش آمزان برای کسب دانش از بین برود . با این اوصاف نمی توان از دانشجو انتظار داشت که شوق خواندن و آموختن سراپای او را فرا گرفته باشد! اما مساله به همین جا ختم نمی تواند شد... ادامه دارد به نظر من شعر مدرن فارسی به لحاظ مضمون و محتوا از اواخر دوران قاجار آغاز می شود بنابر این می توان به روشی گزینشی از میان شاعران یکصد سال اخیر چند تیپ مشخص را جدا کرده و به عنوان نمایندگان مدرنیسم در شعر معاصر فارسی آنها را مورد مطالعه قرارداد. اولین شاعری که در این مبحث بدان خواهیم پرداخت میرزادهء عشقی است.آثار و افکار این شاعر سیاست پیشه و پرشور را می توان بر مبنای مولفه های پیش گفتهء مدرنیته به محک تجربه زد و عیار مدرنیت را در آنها سنجید.

ادامه مطلب
یادم می یاد قبلا پست هایی با عنوان (آنچه دانشجوی ادبیات باید بداند) داشتید!ولی حالا....
استاد همیشه به فکرمان بودید وهستید.تو کلاس همیشه این بی سوادیمان را مثل سیلی روی صورتمان می چسبانید.خوب هردردی علاجی دارد علاج بی سوادی این قشر چیست؟
استاد این سوال من ومیلیون ها دانشجو مثل من است وجواب می خواهم.
پیشتر درباب تاریخچهء مدرنیته در دنیای غرب و مجاری ورود آن به ایران به تفصیل سخن گفتیم.اینک گاه آن است که جلوه های این طرز تفکر را در شعر فارسی معاصر بجوییم و بکاویم.غرض ما از واژهء معاصر نیز دوره پس از انقلاب مشروطه می باشد.
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت
11:48 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت
10:45 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت
13:39 توسط ع.برهان| |
دوستی ناشناس با ارسال این مطلب حقیر را مورد لطف خود قرار داده اند:
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت
11:20 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت
15:48 توسط ع.برهان| |



