زندگی ام اتفاق مهمی در بیکران هستی نبوده و نداشته.تنها به شوق دانستن می زیم.
مرا هر گه بهار آید به خاطر یاد یار آید به خاطر یاد یار آید مرا هر گه بهار آید طی چند روز اخیر چندین نفر از دوستان به طرق مختلف از من خواستند که کتاب هایی را برای مطالعه در ایام عید نوروز معرفی کنم.راستش را بخواهید از این درخواست ها هم شاد شدم و هم کمی عصبی.خوشحال از این که هنوز کتابخوان داریم و کفگیر به ته دیگ نخورده و ریشه در آب است و عصبی از این که هنوز وقت آن نرسیده که ازذهنیت شبان رمگی و پادشاه و رعیتی تاریخیمان خلاص شویم. البته اگر بحث سر یک پیشنهاد ساده یا یک راهنمایی کوچک بود نه عصبی می شدم ونه حتی شاد؛ اما بیماری پارانویای من اجازه نمی دهد به این پدیده خوشبین باشم.بنابر این بر آن شدم این چند کلمه را قلمی که نه،تایپی کنم! فقط امیدوارم چندان تلخ ننماید. در پاسخ به این دوستان یک پاسخ مختصر و کمی تند دارم ویک جواب مفصل و نه چندان تند؛ پاسخ مجمل آن که: کسانی که کتابخوان هستند خود می دانند چه بخوانند و کی بخوانند و آنها هم که اهلش نیستند اصلا کتاب نمی خوانند و به توصیهء من احتیاجی ندارند.اما پاسخ مفصل این که:اولا مگر کتاب خواندن عید و غیر عید دارد؟همیشه باید خواند بی تعطیلی و بی معطلی!ثانیا این که حتما باید کسی به آدم بگوید که چه بخواند؟ البته می شود انسان از کتاب های خوانده اش برای دیگران بگوید ولی این که یکی در مقام پیر و مرشد برای شب عید آدم هم تعیین تکلیف کند کمی آزار دهنده است. حال ببینیم چرا این پدیده ها رخ می دهد و ما همیسشه منتظریم که دستی از غیب برون آید و همهء مسایل ما را حل کند تا خدای نکرده مجبور نشویم کمی بیاندیشیم و از سلولهای خاکستری مغزمان( که فکر می کنم در اثر زنگ زدن به سرخی هم می زند) کار بکشیم. تا جایی که حاضر نیستیم یک برنامه ریزی مختصر برای مطالعه در ایام تعطیل بکنیم یا سری به شهر کتاب بزنیم ببینیم در دنیا چه خبر است!همیشه دنبال فست فود می گردیم!دوست داریم دیگران بجای ما فکر کنند و تصمیم بگیرند. این خاصیت جوامعی است که دیر زمانی در ظل نظامات توتالیتر زندگی کرده اند و تمامی سازوکارهای ارتباطیشان بر اساس رابطهءشبان با رمه است.این درد علاجی ندارد جز خودآگاهی و عزمی جدی برای رفع آن و منتظر ندای آسمانی و نیرو های ماورایی نماندن و از خود شروع کردن. دیگر اطاله کلام نمی دهم که در خانه اگر کس است یک حرف بس است .تنها می توانم بگویم که من ساک مسافرتی ام را از چند کتاب خوانده و نخوانده پر کرده ام که البته قابل توصیه به هیچکس نیست و فقط سلیقهء خودم است: کتاب هایی برای بازخوانی: - منشئات قایم مقام - منطق گفتگویی باختین - اراده به دانستن میشل فوکو - جمهور افلاطون کتاب های نخوانده: سرگذشت فلسفه بریان مگی Academic Writing در ستایش دیوانگی اراسموس وچند رمان و داستان کوتاه و فیلم و از این قبیل چیزها. باقی بقایتان فروغ(۲) معشوق مدرن اگر به قول شفيعي كدكني در شعر غنايي ادب فارسي، معشوق از آنچنان كليت و لافرديتي برخوردار است كه حتي نميتوان تشخيص داد كه مرد است يا زن،[1] این امردر اثر همان عدم وجود حوزهي فردي در انديشه است و بس. وقتي عاشق، خود تشخيص فردي ندارد و از من حقيقي او در شعرش خبري نيست چگونه ميتوان انتظار داشت كه معشوق او موجوديobjective عيني و متشخص باشد. اما تفكر مدرن با اعتبار بخشيدن به فرديت آدمي و زدودن غبار كليت از چهرهي او، معشوق ادبي را از پشت حجابهاي قدسيت و روحانيت بدر آورد و حتي او را طرف خطاب تجربي قرار داده و به او عينيتي زميني بخشيد. اين مساله در شعر فروغ كاملاً ملموس و محسوس است بحدي كه از اين منظر ميتوان براي شعر او تشخص و تمايزي برتر قايل بود. معشوق در شعر فرخزاد هرگز موجودي كلي نيست بلكه انساني است همانند انسانهاي ديگر و حتي سادهتر از ديگران: معشوق من انسان سادهاي است انسان سادهاي كه من او را در سرزمين شوم عجايب چون آخرين نشانه يك مذهب شگفت در لابهلاي بوتهي پستانهايم پنهان نمودهام تولدي ديگر / معشوق من البته اين گونه تفرد بخشيدن به معشوق در ابتداي راه شعر و انديشه فروغ نمود تام و تمامي نداشت و رگههايي از اشعار سنتي در دفترهاي شعر او ديده ميشد: از من رميدهاي و من ساده دل هنوز بي مهري و جفاي تو باور نميكنم دل را چنان به مهر تو بستم كه بعد از اين ديگر هواي دلبر ديگر نميكنم اسير / حسرت اما وقتي خواننده به اين شعر برميخورد كه: معشوق من با آن تن برهنهي بيشرم بر ساقهاي نيرومندش چون مرگ ايستاد ديگر مطمئن ميشود كه با شاعري صددرصد مدرن روبهروست. در فرجامین بخش گذرمان بر شعر مدرن فارسی به فروغ فرخزاد می رسیم.اگرچه این سخن امروزه کمی اغراق آلود به نظر می آید ولی امیدوارم تاریخ این مدعای بنده را تایید کند که یکی از برجسته ترین چهره های تجدد در ایران فروغ بوده است و اگر غلو نباشد بلند ترین پرچم آن. با همان شیوه ای که به نقد و تحلیل افکار عشقی و بهار و نیما و شاملو پرداختیم نگاهی اجمالی به آثار فروغ می افکنیم و منتظر دیدگاه های دوستان می مانیم. • روشنفکر موجودیست همیشه ناتمام که باید هستی خویش را در تمایزش از دیگران و ناهمسانیاش با همگان همیشه از نو بسازد و از آن دفاع کند. • روزمرگی یعنی همگانگی تکراری و چیره بر فکر و ذکر آدمی، یعنی یکنواختی زیستی گاه به ظاهر متنوع که از جای خویش تکان نمیخورد. • مشکل تاریخی همیشه راه حل تاریخی میخواهد و راه حل تاریخی فقط با آگاه شدن نسبت به مناسبات و علل و انگیزهی رویدادها به دست میآید. مي گويند« الكلام يجر الكلام »،حرف حرف ميآورد.شوخي جدي ما در باب خلقيات ايرانيان طاهرا بيخ پيدا كرده و زمينه ساز گفتگو هاي مجازي و حقيقي بسياري گشته است و هر از گاهي مرا وا مي دارد نكته هايي بر مطالب پيشين اضافه كنم. همان گونه كه پيش بيني مي كردم انتقاد از نحوهءسلوك و انديشهء ما ايرانيان بر مذاق خيلي ها خوش نيامد وعده اي يادآوري آن نكات را تخفيف و تحقير خود پنداشتند.اگر چنين نيز بوده باشد، كه نيست، جز بر آشفتن،واكنش ديگري نيز مي توان از خود نشان داد و آن ،اين كه قدري به فكر فرورفت و تامل كرد تا شايد به ژرفاي امر پي برده شود. به گمان من ايرانيان در دورهء قاجاراگر تكاني به خود دادند و چشمان بستهءخود را اندكي گشودند فقط و فقط در اثر نوعي خودآگاهي بود كه نسبت به ضعف ژرف فرهنگ و تمدنشان در قياس با ممالك ديگر بدست آورده بودند.اگر نبود شكست هاي عباس ميرزا در برابر سپاه روس و تفطن آن شاهزادهء روشن انديش در باب شكاف پر ناشدني بين ما و ديگران هيچ معلوم نبود كه اكنون در چه وضعي به سر مي برديم.عباس ميرزا با اعماق جانش عقب ماندگي تاريخي ما را احساس وبه آن حقيقت تلخ اذعان كرد.همين تسليم تاكتيكي زمينه ساز باز انديشي انتقادي درباره جامعهء خودمان شد و به دنبال آن كتابهاي منتقدانه و سفرنامه هاي مجازي و حقيقي بود كه چاپ و منتشر شد و در تنوير اذهان و افكار مؤثر افتاد.سفرنامه ايراهيم بيگ نمونه اي است از توجه روشنفكران ايراني به عقب اقتادگي مفرط خود. در بسياري مواقع يك شوك بزرگ،با همهء هزينه هاي سنگيني كه ممكن است داشته باشد،بيماري را از مرگ و نيستي مي رهاند.تمدن و فرهنگ بيمار ما نياز به شوكي دارد كه او را از خودشيفتگي به خودآگاهي برساند.اين شوك ممكن است بسيار گران تمام شود اما در نهايت ارزشش را دارد تا مارا از خواب غفلت بيدار كند و موجبات ورود ما را به دنياي جديد، پيش از آن كه خيلي دير شود، فراهم نمايد.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
• یک امر فقط در آگاهی یافتن به آن و رویاروی ماندن با آن میتواند شکل مساله به خودگیرد و اندیشیدن ما را برانگیزد.
• زایش و پرورش نو یعنی خود را آگاهانه و مدام از مادر پیرامونی که همیشه بر آن است ما را در دامن گرمش اسیر نگهدارد دور ساختن و در این دوری از او به استقلال اندیشه و رفتار رسیدن.
• ظلمت هر اعتقادی، حقیقت هر اعتقاد است. حقیقت بدین معنا آن ناپرسیده و نادانستهای است که با احاطهی درونیاش بر ما فرهنگی میشود، یعنی احساس جمعی را تسخیر میکند و شالودهی اعتقاد را میریزد.
• ژرفترین پرسشها آنهایی هستند که هماره از نو بر پاسخها چیره گشتهاند.
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت
0:10 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت
0:31 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت
12:10 توسط ع.برهان| |
فروغ(۱)
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت
14:18 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت
1:32 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت
11:38 توسط ع.برهان| |





