تبليغاتX
> برهان
برهان

زندگی ام اتفاق مهمی در بیکران هستی نبوده و نداشته.تنها به شوق دانستن می زیم.

 

   دیگر امروزه کمتر کسی تردید می کند که لازمه پیشرفت و توسعه در هر جامعه بشری ،اندیشه انتقادی است و بس.همچنین شکی نیست که اندیشه انتقادی مستلزم رهایی از بتهای ذهنی و خاطره های ازلی است که به مرور زمان به عادت غیر قابل ترک و درمان تبدیل می شود.در واقع نمی توان  تفکری آزاد و منتقدانه داشت بی آنکه به مشهورات و مقبولاتی که در لوح ضمیر آدمی رسوب کرده است اعلام جنگ کرد.باور هایی که تیغ نقد را تجربه نکرده اند و رفته رفته  در لباس یقینی ترین اعتقادات برای آدمی جلوه می کنند.برای آزادی مطلق باید بت ها را یکی پس از دیگری شکست وپرده از روی مقدس نما هابرداشت و در آسمان بی تعلقی به پرواز درآمد.اما از کدام راه و به کدامین روش؟به گمان من سه شاخه از دانش های بشری هست که تقدس زداست و راه را برای تحری حقیقت هموار می کند؛تاریخ،فلسفه و جامعه شناسی.در بین این سه نیز تاریخ از همه بی رحم تر و بی محابا تر است.پس بیایید تاریخ بخوانیم و از تاریخ بیاموزیم!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 21:39 توسط ع.برهان| |

مثل مورچه اي...

 نمي دانم

اين ماه

 از جان من چه مي خواهد

هر شب، مرا

به خيابان ها مي كشاند و

آواره مي كند

مرا مي كشاند كنار دريا

كنار دلهره و تاريكي

كنار تنهايي شهر

و ساز دهني به دستم مي دهد

هر شب گم مي شوم

در شب

مثل مورچه اي در جنگل

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 18:15 توسط ع.برهان| |

   این کلاس زبان تخصصی ارشدها عجب حکایتی شده است؛ هرجلسه باید اتفاق تاسف برانگیز خوشمزه ای در آن بیفتد. چند روز پیش که ادامه همان متن حافظ  را از دایره المعارف اسلام می خواندیم بحثی درباره مقدمه گلندام بر دیوان حافظ در گرفت. نویسنده مقاله در صحت اطلاعات مندرج در آن مقدمه تشکیک کرده بود و من هم با آب و تاب دربارهء مبنای این تشکیک داد سخن می دادم که ناگهان متوجه شدم که هیچکدام از فضلای فوق لیسانس ما نه گلندامی می شناسند و نه مقدمه او را خوانده اند! سعی کردم بر اعصابم مسلط باشم و زیاد شگفت زده و متعجب نشوم. شروع کردم به توضیح دادن دربارهء آن مرید حافظ و مقدمه اش و این که مرحوم قزوینی و دکتر غنی در ابتدای دیوان حافظ این مقدمه را عینا آورده اند. درنهایت به این نتیجه رسیدم که بهتر است اصل مطلب را برای دانشجویان بخوانم و یا بدهم خودشان بخوانند. بنابرابن از دانشجویی خواستم تا آن مقدمه را از کتابخانه بیاورد تا بخوانیم. دانشجوی مامور و معذور بعد از این همه توضیح که شرح مختصرش رفت از من پرسید که چه کتابی را باید بیاورم! خوب من چاره ای جز داغ کردن نداشتم و ...تازه بعد از این که دیوان حافظ چاپ قزوینی و غنی را آورد کسی نتوانست مقدمه گلندام را بخواند و نهایتا من مجبور شدم خودم جور این اراشد را بکشم.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:34 توسط ع.برهان| |
  صحنه اول:

  اززمستان 85 تا زمستان 87 روزي نبود كه به ساز و آواز محسن نامجو گوش ندهم؛نوعي موسيقي برخاسته از اعتراض و عصيان خفه شده در درون جوان ايران امروز.از بهمن 87 تقريبا ديگر از نامجو لذت نبردم تا 23 خرداد88!از آن روز تاكنون، تحقيقا هر روز و شب گوشهايم را،كه بسيار دوستشان دارم و ممنونشان هستم،به دست اين بچه بامزه سپرده ام.البته همه اين تغيير و تحولات بدون قصد و غرض قبلي بود و الان دارم برايش فلسفه مي بافم.

صحنه دوم:

   آشنايي من با فلسفه با بدايه الحكمه و اصول فلسفه و روش رئاليسم مرحوم علامه طباطبايي(ره) شروع شد و با لذات فلسفه ويل دورانت و تاريخ فلسفه راسل و سيرحكمت در اروپا ي مرحوم فروغي ادامه يافت و شايد تحت تاثير علم چيست و فلسفه چيست دكتر سروش،دل به فلسفه هاي تحليلي سپردم از بين اين همه نحله هاي فلسفي غربي!يادم مي آيد در اوايل دهه هفتاد به جاي اين كه به كلاس هاي اگزيستانسياليسم استاد بزرگ دكتر محمود نوالي بروم مشتاقانه سر جلسات فلسفه علم دكتر قوام صفري حاضر مي شدم و با دكتر سعيد رضوي فقيه شرح منظومه مي خواندم و حتي بي ادبانه اگزيستانسياليسم و دكتر نوالي را به باد تمسخر مي گرفتم و در ملاقات هاي حضوري با ايشان نيز، مدام ازهمكاري هايدگر بيچاره با حزب نازي سخن مي گفتم.اما در سالهاي آغازين دهه هشتاد چشم باز كردم و ديدم كه پاك، تارك فلسفه هاي عقلي شده ام و داستايوفسكي و سارتر و اونامونو و كي ير كگارد را بر پوپر و كانت و ويتگنشتاين ترجيح مي دهم.

نتيجه دو صحنه:

   هم موسيقي محسن نامجو و هم فلسفه اگزيستانسياليسم نماد عصيان از سر نا اميدي است.اضافه كنيد به اين، بالا رفتن سن و بر باد رفتن تمام اميدها و آرزوها را!آري وقتي اين فقره از شعر فروغ را مي خوانم كه " ديگر تمام شد بايد براي روزنامه پيام تسليتي بفرستيم " بياد سه چيز مي افتم:اگزيستانسياليسم،نامجو،وداع با جواني.

 اگزيستانسياليسم،فلسفه دوران بحران است.دوراني كه عقل آدم كم مي آورد.دوراني كه زير پاي آدم خالي مي شود و خود را در برابر همه چيز و همه كس از پيش باخته مي بيند.از هر راهي كه مي رود به بن بست مي خورد.دستش از همه چيز كوتاه است.ديگر نه راه پيش دارد و نه راه پس.اينجا ديگر نمي توان تمام گوشه ها و زير و بم هاي بيات ترك و شور و ماهور را بي كم و كاست اجرا و رعايت كرد.بايد زد زير همه چيز و با سه تار، ملودي هاي گروه نيروانا را درست مثل محسن نامجو نواخت و قرآن را بجاي ترتيل با ساز خواند و به اصطلاح تلاوت كرد.حالا اگر به استاد شجريان يا استاد حسين عليزاده و يا دادستان محترم برخورد كه خورد و انشاءالله به بزرگي خود و كوچكي ما مي بخشند.

عزت زياد!

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 22:40 توسط ع.برهان| |

   نخستین نمایشنامه ای که از«اریک امانوئل اشمیت»خواندم اسمش بود خرده جنایت های زناشویی.نمی دانم چرا، اما اعتراف می کنم که تا مدتها فکر می کردم این نویسنده، آلمانی است؛شاید به دلیل اینکه زمانی صدر اعظم آلمان هلموت اشمیت بود!به هرحال به گمان این که اریک خان،آلمانی است قدری تعجب کردم که از آلمانی ها این حرفها بر نمی آید.عشق لرزه دومین داستانی بود که از او خواندم و این دفعه، فلسفیت اثر مرا قانع کرد که نویسنده از آلمان است که مهد فلسفه به شمار می آید.تا این که دوستی مشفق، انجیل های من را برایم به ارمغان آورد.در مقدمه مترجم بر این اثر زیبای اشمیت، اطلاعات ناقصی آمده بود؛از جمله این که.امانوئل اشمیت فرانسوی است و دکترای فلسفه دارد.(جالب است نه؟).به هر حال، این ها مقدمه ای بود برای این که بگویم چند روز است در این روزگار عسرت، با کتاب بسیار جذاب و تامل برانگیزی مشغولم و پاره هایی از آن را دوباره و چند باره می خوانم.انجیل های من محصول تاملات و به عبارت رساتر مکاشفات درونی و شخصی امانوئل اشمیت است پیرامون مذهب و مشخصا دین مسیحیت.نوعی باز اندیشی ژرف است در آنچه تاکنون مسلم پنداشته می شد.تردیدی ندارم که چنین چرخشهای فکری در میان متفکران ما هم بوده اما دو تفاوت اصلی در این میان وجود دارد.

اول:معمولا جهت چرخشهای اندیشمندان ما از دین به بیدینی یا سست اعتقادی بوده اما در این مورد ویژه،اشمیتی که در خانواده ای ملحد و بی اعتقاد به مذهب و دین زیسته و از آنجا سر برآورده،درمیانه راه زندگیش بر می گردد و نگاهی به پشت سر می افکند و با درنگی فیلسوفانه تعریف دیگری از دین و دینداری می دهد که در کتابش منعکس است.

دوم: از استثناها که بگذریم در فرهنگ ما به دلایل بیشماری که می دانیم و می دانید، کوس بیدینی و لاف لامذهبی زدن چندان معمول نبوده بنابراین بسیاری از بزرگان علم و اندیشه در مقاطعی از عمر خود به بی باوری کامل رسیدند و دم نزدند و مردند و ما نفهمیدیم که چه گفتند و چه اندیشیدند.اگر اهل فکر در جامعه ما همچون اشمیت و بزرگتر از او،راسل،عمل می کردند آنوقت معلوم می شد که دین و دینداری تا چه اندازه در میان علمای ما نفوذ و رسوخ دارد.  

چند جمله کوتاه از این کتاب را برایتان نقل می کنم تا شما هم در لذت خواندنش سهیم باشید و ادامه بحث را به حالی و مقالی دیگر می نهم.

.*انسان چیست؟فقط کسی که قدرت ندارد... کسی که نمی تواند همه چیز را بداند.کسی که نمی تواند هرچه خواست بکند.کسی که نمی تواند نمیرد.

*...نباید بیش از حد مهر ورزید.در غیر این صورت رنج بسیار خواهی برد.

*زنان،درست تر،صمیمانه تر،سخن می گویند:دهانشان به قلبشان نزدیک  است.

*شک کردن و اعتقاد داشتن،هردویکی است.فقط بی قید بودن کفر است.

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:7 توسط ع.برهان| |