زندگی ام اتفاق مهمی در بیکران هستی نبوده و نداشته.تنها به شوق دانستن می زیم.
مثل مورچه اي...
نمي دانم
اين ماه
از جان من چه مي خواهد
هر شب، مرا
به خيابان ها مي كشاند و
آواره مي كند
مرا مي كشاند كنار دريا
كنار دلهره و تاريكي
كنار تنهايي شهر
و ساز دهني به دستم مي دهد
هر شب گم مي شوم
در شب
مثل مورچه اي در جنگل این کلاس زبان تخصصی ارشدها عجب حکایتی شده است؛ هرجلسه باید اتفاق تاسف برانگیز خوشمزه ای در آن بیفتد. چند روز پیش که ادامه همان متن حافظ را از دایره المعارف اسلام می خواندیم بحثی درباره مقدمه گلندام بر دیوان حافظ در گرفت. نویسنده مقاله در صحت اطلاعات مندرج در آن مقدمه تشکیک کرده بود و من هم با آب و تاب دربارهء مبنای این تشکیک داد سخن می دادم که ناگهان متوجه شدم که هیچکدام از فضلای فوق لیسانس ما نه گلندامی می شناسند و نه مقدمه او را خوانده اند! سعی کردم بر اعصابم مسلط باشم و زیاد شگفت زده و متعجب نشوم. شروع کردم به توضیح دادن دربارهء آن مرید حافظ و مقدمه اش و این که مرحوم قزوینی و دکتر غنی در ابتدای دیوان حافظ این مقدمه را عینا آورده اند. درنهایت به این نتیجه رسیدم که بهتر است اصل مطلب را برای دانشجویان بخوانم و یا بدهم خودشان بخوانند. بنابرابن از دانشجویی خواستم تا آن مقدمه را از کتابخانه بیاورد تا بخوانیم. دانشجوی مامور و معذور بعد از این همه توضیح که شرح مختصرش رفت از من پرسید که چه کتابی را باید بیاورم! خوب من چاره ای جز داغ کردن نداشتم و ...تازه بعد از این که دیوان حافظ چاپ قزوینی و غنی را آورد کسی نتوانست مقدمه گلندام را بخواند و نهایتا من مجبور شدم خودم جور این اراشد را بکشم. اززمستان 85 تا زمستان 87 روزي نبود كه به ساز و آواز محسن نامجو گوش ندهم؛نوعي موسيقي برخاسته از اعتراض و عصيان خفه شده در درون جوان ايران امروز.از بهمن 87 تقريبا ديگر از نامجو لذت نبردم تا 23 خرداد88!از آن روز تاكنون، تحقيقا هر روز و شب گوشهايم را،كه بسيار دوستشان دارم و ممنونشان هستم،به دست اين بچه بامزه سپرده ام.البته همه اين تغيير و تحولات بدون قصد و غرض قبلي بود و الان دارم برايش فلسفه مي بافم. صحنه دوم: آشنايي من با فلسفه با بدايه الحكمه و اصول فلسفه و روش رئاليسم مرحوم علامه طباطبايي(ره) شروع شد و با لذات فلسفه ويل دورانت و تاريخ فلسفه راسل و سيرحكمت در اروپا ي مرحوم فروغي ادامه يافت و شايد تحت تاثير علم چيست و فلسفه چيست دكتر سروش،دل به فلسفه هاي تحليلي سپردم از بين اين همه نحله هاي فلسفي غربي!يادم مي آيد در اوايل دهه هفتاد به جاي اين كه به كلاس هاي اگزيستانسياليسم استاد بزرگ دكتر محمود نوالي بروم مشتاقانه سر جلسات فلسفه علم دكتر قوام صفري حاضر مي شدم و با دكتر سعيد رضوي فقيه شرح منظومه مي خواندم و حتي بي ادبانه اگزيستانسياليسم و دكتر نوالي را به باد تمسخر مي گرفتم و در ملاقات هاي حضوري با ايشان نيز، مدام ازهمكاري هايدگر بيچاره با حزب نازي سخن مي گفتم.اما در سالهاي آغازين دهه هشتاد چشم باز كردم و ديدم كه پاك، تارك فلسفه هاي عقلي شده ام و داستايوفسكي و سارتر و اونامونو و كي ير كگارد را بر پوپر و كانت و ويتگنشتاين ترجيح مي دهم. نتيجه دو صحنه: هم موسيقي محسن نامجو و هم فلسفه اگزيستانسياليسم نماد عصيان از سر نا اميدي است.اضافه كنيد به اين، بالا رفتن سن و بر باد رفتن تمام اميدها و آرزوها را!آري وقتي اين فقره از شعر فروغ را مي خوانم كه " ديگر تمام شد بايد براي روزنامه پيام تسليتي بفرستيم " بياد سه چيز مي افتم:اگزيستانسياليسم،نامجو،وداع با جواني. اگزيستانسياليسم،فلسفه دوران بحران است.دوراني كه عقل آدم كم مي آورد.دوراني كه زير پاي آدم خالي مي شود و خود را در برابر همه چيز و همه كس از پيش باخته مي بيند.از هر راهي كه مي رود به بن بست مي خورد.دستش از همه چيز كوتاه است.ديگر نه راه پيش دارد و نه راه پس.اينجا ديگر نمي توان تمام گوشه ها و زير و بم هاي بيات ترك و شور و ماهور را بي كم و كاست اجرا و رعايت كرد.بايد زد زير همه چيز و با سه تار، ملودي هاي گروه نيروانا را درست مثل محسن نامجو نواخت و قرآن را بجاي ترتيل با ساز خواند و به اصطلاح تلاوت كرد.حالا اگر به استاد شجريان يا استاد حسين عليزاده و يا دادستان محترم برخورد كه خورد و انشاءالله به بزرگي خود و كوچكي ما مي بخشند. عزت زياد! اول:معمولا جهت چرخشهای اندیشمندان ما از دین به بیدینی یا سست اعتقادی بوده اما در این مورد ویژه،اشمیتی که در خانواده ای ملحد و بی اعتقاد به مذهب و دین زیسته و از آنجا سر برآورده،درمیانه راه زندگیش بر می گردد و نگاهی به پشت سر می افکند و با درنگی فیلسوفانه تعریف دیگری از دین و دینداری می دهد که در کتابش منعکس است. دوم: از استثناها که بگذریم در فرهنگ ما به دلایل بیشماری که می دانیم و می دانید، کوس بیدینی و لاف لامذهبی زدن چندان معمول نبوده بنابراین بسیاری از بزرگان علم و اندیشه در مقاطعی از عمر خود به بی باوری کامل رسیدند و دم نزدند و مردند و ما نفهمیدیم که چه گفتند و چه اندیشیدند.اگر اهل فکر در جامعه ما همچون اشمیت و بزرگتر از او،راسل،عمل می کردند آنوقت معلوم می شد که دین و دینداری تا چه اندازه در میان علمای ما نفوذ و رسوخ دارد. چند جمله کوتاه از این کتاب را برایتان نقل می کنم تا شما هم در لذت خواندنش سهیم باشید و ادامه بحث را به حالی و مقالی دیگر می نهم. .*انسان چیست؟فقط کسی که قدرت ندارد... کسی که نمی تواند همه چیز را بداند.کسی که نمی تواند هرچه خواست بکند.کسی که نمی تواند نمیرد. *...نباید بیش از حد مهر ورزید.در غیر این صورت رنج بسیار خواهی برد. *زنان،درست تر،صمیمانه تر،سخن می گویند:دهانشان به قلبشان نزدیک است. *شک کردن و اعتقاد داشتن،هردویکی است.فقط بی قید بودن کفر است. گرچه کانون نویسندگان اسمش بد در رفته است و همیشهء خدا مغضوب ارباب قدرت بوده و جنگ و جدال های درونی خود حضرات اهل قلم هم که چشم دیدن همدیگر را ندارند، مزید برعلت شده و هیچگاه این تشکل مثلا صنفی، منشاء اثر چندانی نبوده؛ ولی بالاخره کاچی به از هیچییه و بود از نبود، علی الاطلاق، بهتر است .کاش در مورد حضرات مترجمان هم اینگونه بود و گاهی دور هم جمع شده،همدیگر را تحمل می کردند و معمرین و مبرزینشان افاضاتی در ارشاد صبایای مترجمان می کردند تا این شیر تو شیری(ببخشید) که هست به وجود نمی آمد.البته گرچه از زمان اختراع تراکتور و پیش افتادن چرخ کوچک از چرخ بزرگ دیگر نه که را منزلت مانده نه مه را! القصه غرض از این روده درازی آن بود و است که در این آشفته بازار چاپ و نشر که بی شباهت به یوم نشور و چاپپدن خلایق نیست نباید افسارعلم و دانش وفرهنگ این مملکت گل و بلبل دست یک عده ناشر محترم و موجه! و کنترل مزاج و ذائقهء ما کتابخوان ها، دست پیشخوان دار های کتابفروشی ها باشد.از هر اسمی خارجکی،با پرداخت چیزکی به لیسانسیه های زبان،رسمی بسازند و بر اردوی زبان و فرهنگ فارسی بتازند.حاصل آن که بی هیچ آداب و ترتیبی هر خزعبلی فرصت ورود به قلمرو زبان فارسی می یابد و اگر احیانا حرف حسابی هم ترجمه شود از نا آگاهی مترجم تبدیل به مزخرف می گردد. از جدی گذشته باید برای وضع ترجمه متون،بویژه متون علوم انسانی که فی خطر عظیم هستند اندیشه ای کرد.بیش و پیش از همه نیز آقایان مترجمان باید حرمت این امامزاده را نگه دارند وبا ترتیب دادن تشکلی صنفی که ماهیتی علمی نیز داشته باشد و از دیگر صاحب نظران نیز مشورت بگیرند، اهداف زیر را دنبال نمایند: *حال که هیچ مربی فوتبالی بدون احراز شرایط فنی لازم(که آنهم توسط بزرگان فوتبال تعیین می شود)،نمی تواند بر مسند مربی گری بنشیند،چرا مترجمان نتوانند چنین شرایط و قواعدی برای ورود به کسوت مترجمی وضع کنند.تا همین چند وقت پیش حتی شاعر شدن هم آداب و قواعدی داشت و امتحانها در حضور شعرای سلف و اشاعر آنان برگزار می شد تا کسی شایسته لقب شاعری شود. ارباب ترجمه نیز باید چنین کنند که کرد باید کار. *این تشکل صنفی می تواند پاسدار حقوق اعضای خود در برابر کارفرمایان محترم ! آنان باشد تا هر متاع کثیری را به ثمن قلیل نخرند و شیره جان ارباب علم و فضل را نکشند و از صدقه سری زبان دانان خوش ذوق به آلاف و الوف نرسند. *هم اندیشی و رایزنی بزرگان ترجمه با فضلای شاخه های مختلف علمی می تواند نقشه راهی برای واردات متاع علم و هنر به کشور را ترسیم کند و به قول امروزی ها استراتژی بهره مندی از خلاقیت های علمی اجانب را طراحی نماید. در این صورت نه دولت مردان و نه سود جویان نمی توانند در سرنوشت کلان علم و معرفت در این مرز و بوم تصرفی نمایند مثلا اگر بصیرتی در ترجمه علوم انسانی غربی به زبان فارسی وجود داشت و این شاخه از معرفت بشری صحیح و سالم و درست و به موقع وارد فضای علمی جامعه ما می شد کسی را یارای آن نبود که نیاندیشیده و نیازموده بر دانشی خرده گیرد که به نحوی پریشان و مسخ شده از راه ترجمه های بد وارد مدارس و دانشگاه ها و محافل علمی شده است. همه می دانیم که بسیاری از منازعات بشر در اثر بد فهمی و یا کج فهمی صورت پذیرفته است و این مترجمان، به معنای عام آن، بوده اند که باعث و بانی این سوء تفاهمات شده اند در علوم انسانی نیز چنین است وقتی ما ترجمه خوبی از آثار شلایرماخر، هایدگر، اسپینوزا، بارت، دریدا، هوسرل و ... نداریم چه می دانیم که حرف حساب آنها چیست و وقتی نمی دانیم که آنها چه می گویند چرا با ایشان دشمنی می ورزیم مگر اینکه بگوییم الناس اعداء ما جهلوا! پرسید دانا از مینوی خرد که چیست که از هر خواسته برتر است.و چیست آن چیزی که بر هر چیزی مسلط است و چیست آن چیزی که کسی از أن نمی تواند بگریزد؟ مینوی خرد پاسخ داد که خرد است که بهتر از همه خواسته هایی است که در جهان است.و بخت است که بر هر کسی و هر چیزی مسلط است.و «وای بد»(فرشته مرگ) است که کسی از آن نمی تواند بگریزد. مینوی خرد صفحه ۶۴ ترجمه زنده یاد دکتر احمد تفضلی ترجمه هم مثل واردات کالا قاعدتا باید بر اساس نیازی انجام شود.یعنی این فقدان امری است که اصولا وارد کردن آن را توجیه و حتی ضروری می کند.اگر جنسی،هرچند بسیار ارزشمند،وارد بازاری شود که نیازی بدان ندارد،لاجرم ارج و اعتبار خود را از دست داده وبازار مذکور را نیز مختل خواهد ساخت و حتی ممکن است تحت فشار سوداگران، از این کالا استفاده نامربوط وحتی خطرناکی شود. نظری به تاریخ ترجمه در ایران عصر جدید، نشانگر آن است که در مجموع، این فعالیت فرهنگی با همان احساس نیاز آغاز شده ولی مدیریت آگاهانه ای بر آن اعمال نشده است. موج ترجمه در دوره ی مدرن با برگردان برخی نمایشنامه ها وداستانها آغاز شد.در این راه البته گزینشی دور اندیشانه و به تعبیر امروزی ها استراتژیک ،انجام نپذیرفت بلکه بیشتر مترجمان که مهارت چندانی هم در ترجمه نداشتند .بر اساس اتفاق یا سلیقه شخصی به این امر مهم همت گماشت .اما در این میان فرد فکوری چون محمد علی فروغی قدری پخته تر عمل کرد.او که زبان فارسی و فرانسوی را در حد اعلا می دانست وبه دقایق ورموز آن آشنا بود با حذاقت و ذکاوتی که ذاتی او بود، دریافت که یکی از پایه های اصلی پیشرفت در جهان غرب تفکر فلسفی بوده است.بنابر این عزم خود را برای ترجمه اندیشه های سرحلقه ی فیلسوفان مدرن اروپایی جزم نمود.او به درستی فهمیده بود که دکارت از موسسان جهان جدید است و مهمترین کتاب او نیز "گفتار در روش درست راه بردن عقل". اما ذکاوت نبوغ آسای او این حقیقت را نیز برایش آشکار ساخت که فهم دکارت جز با فهم سنت فلسفی اروپا میسر نیست.بنابر این حاصل کار او شد "سیر حکمت در اروپا"به تعبیر دیگر او نیاز به ورود کالای جدید را احساس کرد اما پیش از وارد کردن آن مقدمات استفاده بهینه از آن را اماده ساخت.بی شک اگر "گفتار در روش .."در آن زمان دفعتا وبی هیچ مقدمه ای ترجمه و منتشر می شد همانند بسیاری از کتب ترجمه شده دیگر یا به محاق فراموشی می رفت ویا به درستی فهمیده نمی شد.والبته برای برخی ها مقدمات کلاشی و خود فریبی و دیگر فریبی را فراهم می کرد.اما خوشبختانه این گونه نشد و در عامل اساسی یک جا جمع گردید.نخست آن که مترجمی مسلط به دو زبان دست به برگردان متن زده بود و دیگر این که این مترجم می دانست چه وقت،چه چیز را به چه منظوری ترجمه کند.حاصل آن که یکی از ماندگار ترین آثار فارسی در یکی دو قرن اخیر پدیدار شد.البته با توجه به این که آن مرحوم عامل خارجی ها بود شاید آنان برای منظور شومی به او خط داده بودند! ماها که زبان خارجمیان چندان قوی نیست،ناگزیریم به مترجمان اعتماد کنیم.ولی اخیرا به این نتیجه رسیده ام که ماها که زبان خارجمیان قوی نیست بهتر است کرکره ها را پایین کشیده یک پیتزا فروشی یا چیزی شبیه به این بزنیم و خلاص!هم خودمان راحت می شویم و هم به دیگران آسیبی نمی رسانیم.چون خودمان که در علوم انسانی تولیدی نداریم که برویم با عرضه آن ها به بچه های مردم وقتمان را در کلاس پرکنیم و سر آن بنده خداها راهم شیره بمالیم.پس مجبوریم از تولیدات فرنگی، مثل دیگر اقلامشان اعم از ماشین دودی و کیف و کفش و تلویزیون وضبط ،استفاده کنیم و کمی بارت و مبلغی باختین و هابرماس(نعوذبالله و گوش دادستان کر) و رنه ولک وریچاردز و یاکوبسن... تحویل دانشجوها بدهیم و تمام ! حالا این کالاها را از کجا بیاوریم؟خوب معلوم است مگر پیام یزدانجو و بابک احمدی و فرزان سجودی و حسین پاینده و دیگران ،خدای نکرده، مرده اند؟ این حضرات که نفسشان از جای گرم بلند می شود و ظاهرا ارثی و میراثی نصیبشان شده و کار و زندگی ندارند،نشسته اند و تند و تند می ترجمند و هر روز بیشتر از دیروز ما را با محصولات فرنگی سرگرم می کنند.ما هم که خدا زده توی سرمان و برای قوت لایموت صبح تا شب مثل اسب از این دانشگاه به اون دانشگاه می دویم تا کرایه خانمان عقب نیفتد و پیش در و همسایه و دوست و فامیل سرافکنده نباشیم،{آخر سنگینی اسممان را تریلی نمی کشد و نا سلامتی استاد دانشگاهیم و وضعمان توپ!} کی وقت می کنیم افاضات مخ های غربی و ینگه دنیا را به زبان خودشان که لسان آدمیزاد است و از هزار تا کتاب ادیب سلطانی و یزدانجو فصیح تر،بخوانیم و بفهمیم؟ می بینید؟ در بد مخمصه ای گرفتار شده ایم.یک عمرخیالات بعضی از این حضرت را به عنوان علم و فضل غربیان خواندیم و بر خود بالیدیم و قر و غمزه آمدیم که سارتر می دانیم و تی اس الیوت می شناسیم و بارت را فوت آبیم غافل از این که بیچاره آن فیلسوفان و شاعران و ادبای اروپایی و امریکایی کجا و تخیلات این به اصطلاح،مترجمان کجا! شاید اگر همان وقتی را که صرف خواندن و فهمیدن این ترهات می کردیم به یاد گرفتن یکی دو زبان فرنگی اختصاص می دادیم وضعمان خیلی بهتر از این بود.حالا هی من به شاگردانم در کلاس های زبان تخصصی تشر بزنم که بابا شما مثل ما نباشید و بروید زبان یاد بگیرید تا حرف این خارجی ها را بفهمید،کو گوش شنوا؟ گاهی وقت ها فکر می کنم این ترجمه چی ها روی هرچی ذبیح الله منصوری را سفید کرده اند و اگر خودشان می نشستند همین محصولات فکری را به اسم خودشان چاپ می زدند می توانستند دنیا را بچاپند و حتی جایزه نوبل و پولیتزر را بگیرند!خوب چه می شود کرد بنده خدا ها زادهء آسیا وگرفتار جبر جغرافیا هستند و استعدادشان هیچ وقت کشف نشده و نخواهد شد. القصه از جدی گذشته من چند تا پیشنهاد می خواستم بدهم به این جامعه نیمه علمی خودمان شاید گوش شنوایی بود و شنید آخر دیگر در این مملکت همه چیز ممکن است هیچ چیز عجیب نیست.این پیشنهاد ها بماند برای فردا یا پس فردا فعلا خواب نوشین بامداد رحیل مهم تر است! باقی بقایتان باید پارو زد باید پرید تا آنجا و آن قدر که سیزیف بر بیهودگیمان خنده زند باور کنید قصد خاطره نویسی ندارم ولی بعضی وقت ها اتفاقاتی پیش می آید که دلم می خواهد با کسانی در میان نهم تا قدری تلخی و درشتی آن ها فرونشیند.ظاهرا در این مملکت از همه چیز فقط کاریکاتوری بجا مانده است و بس.یادم می آید همین دهسال پیش دانشجویان فوق لیسانس مظهر تیز هوشی و درسخوانی و باسوادی بودند اما در این چهار سال گذشته هروز بیشتر از دیروز به این باور نزدیک می شوم که دیگر از این خبرها نیست و باید در این کشور فاتحه علم ودانش را مثل خیلی چیزهای دیگر خواند و چهار تکبیر زد یکسره بر هرچه که هست.برای نمونه اتفاقی را که امروز افتاده برایتان نقل می کنم و داوری را به عهده خوتان می گذارم. درس زبان تخصصی دانشجویان کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی با من است.دیروز مقاله حافظ را از دایره المعارف اسلام برایشان کپی کرده دادم و قرار شد امروز با هم بخوانیمش.یکی از بهترین دانشجویان آن کلاس که بقول خوش دیشب را با این مقاله گذرانده بود مامور خواندن و ترجمه شد.چند ثانیه اول گمان کردم که گوشهای من عوضی می شنود چراکه تقریبا این مقاله را در حافظه دارم و آنچه ایشان می خواند ربطی به ماجرا نداشت.کمی که دقت کردم دیدم آن «تاپ استیودنت» سرگرم خواندن ادامه مدخل قبلی است که ناچار با مدخل حافظ که از وسط صفحه شروع شده است کپی شده بود!راستش را بخواهید برای لحظاتی مبهوت شدم.آخر مدخل قبلی هم هیچ ربطی به حافظ نداشت و سخن از خلیفه بود و وزیرش سلیمان .از دانشجو پرسیدم این مطالب چه ربطی به حافظ دارد.با اعتماد به نفسی عجیب گفت درباره اوضاع سیاسی و اجتماعی زمانه حافظ بحث می کند!گفتم خلیفه زمان حافظ که بود. در پاسخ گفت شاه شجاع! گفتم کدام سلسله؟جواب داد عباسیان.پرسیدم عباسیان چه وقت بر افتادند؟در پاسخ گفت:زمان آل بویه! باقی بقایتان دیروز برای من نخستین روز سال تحصیلی جدید بود.به حکم وظیفه باید سر کلاس می رفتم گرچه نه در سر شوری و نه در دل شوقی داشتم.حتی برنامه کلاسیم را نیز نمی دانستم.اما وقتی در تابلوی اعلانات دانشکده دیدم که اولین کلاسم در اولین روز کاریم ، نهج البلاغه است خوشحال شدم و این را به فال نیک گرفتم چرا که هم دوستدار این متن زیبا هستم و هم عاشق نویسندهء آن.وارد کلاس شدم .با این ورودی ها پیش از این درس نداشتم و نمی شناختمشان.پس از اندکی گفتگوی مقدماتی دانستم که از بیست و سه نفر حاضر در کلاس حتی یک نفر چیزی درباره نهج البلاغه نمی داند و جمله ای از آن نخوانده است.بیاد مرحوم دکتر شریعتی افتادم که می گفت:«... نهج البلاغه بعد از قرآن بزرگترین کتاب ماست که آن را نمی خوانیم ونمی دانیم...».بعد با خودم اندیشیدم که همینان که قشر تحصیل کرده جامعه هستندو نهج البلاغه را نمی خوانند و نمی شناسند، همین فردا هر یک در مقامی و منصبی قرار خواهند گرفت و پیداست که در اثر بیگانگی با سیره و سریرت مولا علی(ع) چه بر سر رعایای خود خواهند آورد.دوباره یاس و نا امیدی بر من چیره شد ولی تصمیم گرفتم اولین فقره ای که برایشان می خوانم نامهء امام به مالک اشتر باشد بویژه این بخش های آن منشور جاودانه که هرگز عملی نشد: «ای مالک من ترا روانه کردم به سرزمینی که حکومتهای پیش از تو در آنجا گاهی ظلم کرده اند و گاهی عدل و مردم می نگرند در کارهای تو همانطور که تو می نگری در کارهای حاکمان پیش از خودت....پس هوی و هوس خود را در اختیار بگیر و دریغ کن درباره نفست به چیزی که بر تو حلال نیست....در دل خود جای ده رحمت و مهربانی به رعیت و لطف به آنان را.نسبت به ایشان مانند حیوان درنده ای نباش که خوردن گوشت آنان را غنیمت می شمارد؛زیرا مردم دو گروهند:یا برادرند با تو در دین و یا در آفرینش با تو یکسانند؛از آنها لغزش سر می زند و بر آنان بیماریهایی عارض می شود و به دست آنان گنا هانی عمدا و سهوا انجام می شود.ببخش بر آنان از بخشش و گذشت همانطور که دوست داری خداوند بر تو ببخشاید و گناهانت را عفو فرماید....بعد از بخششی که انجام دادی پشیمان مشوو بخاطر کیفری که به دیگران می دهی شاد نشو و به خشمی که می توانی خود را از آن برهانی شتاب مکن و مگو که من مامورم و هرچه دستور می دهم باید اطاعت شود.زیرا این کار در دل،ایجاد سیاهی و فساد می کند و باعث ضعف دین است و زوال نعمت و نزدیکی بلا و مصیبت....و باید محبوبترین کارها نزد تو کاری باشد که نه از حق بگذرد و نه فروماند و از کارهایی باشد که رعایت انصاف و عدالت در آن فراگیر باشد و رضایت عامه را در بر گیرد.زیرا نارضایتی عامه مردم ،رضایت اقلیت را از بین می برد.اما نارضایتی خواص با رضایت توده مردم بخشیده می شود....پس باید گوش تو به طرف توده و اکثریت مردم باشد و تمایلت به جانب آنان.باید دور ترین افراد به تو و بدترین آنها نزد تو آن کسی باشد که در جستجوی عیب مردم است.زیرا در مردم ،خواه نا خواه عیب هایی وجود دارد که والی سزاوارترین کسی است که باید آنها را بپوشاند....تا می توانی کارهای زشت را از مردم بپوشان تا خداوند هم عیب تو را بپوشاند. باز کن از مردم گره هر کینه ای را و قطع کن نسبت به خودت سبب و انگیزه هر انتقامی را...در پذیرفتن گفته سخن چین شتاب مکن؛زیرا سخن چین حیله گر است و نیرنگ می زند؛اگرچه خود را بصورت انسانهای خیرخواه در آورد.پس باید برگزیده ترین آنها نزد تو کسی باشد که سخن تلخ حق را بیشتر بگوید و کمتر در کارهایی که خداوند آنها را بر دوستانش نمی پسندد همکاری کرده باشد.حرف حق را بگوید هرطور که باشد.خود را نزدیک کن به انسان های پارسا و راستگو و بعد آنها را عادت بده که تو را ستایش نکنند و با ستودن کار بیهوده ای که نکرده ای شادت نکنند زیرا ستایش زیاد خودپسندی می آورد و به سرکشی وادار می کند.... با دانشمندان بسیار مباحثه کن و با حکیمان فراوان گفتگو کن ...اگر مردم برتو به ستمگری گمان بردند ، عذرخود را علنا با آنان درميان بگذار . وبا اين عذرخواهی ، از بدگمانی مردم کم کن . اگر چنين کردی ، خود را به عدالت پرورانده ای و با مردم مدارا کرده ای . دليل و عذری که می آوری ، باعث می شود تو به مقصود خودت برسی و مردم هم به حق خودشان دست پيدا کنند... » (نهج البلاغه،نامه 53) استاد پرویز مشکاتیان،جاودانه مرد موسیقی سنتی ایران،خرقه تهی کرد.خبر جانکاه بود و ناباورانه.به همین مناسبت ریس محترم جمهور و هیات وزیران پیام تسلیتی برای جامعه هنری و عموم مردم ایران فرستادند.وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز سفر خود را نا تمام گذاشته و برای عرض تسلیت به خانواده آن مرحوم و ترتیب دادن مراسم تشییع ،ختم و بزرگداشت آن فقید سعید به تهران بازگشتند.خانهء هنرمندان سیاه پوش شد و جمعی از مقامات کشوری و لشکری پیکر استاد را همراه با هنرمندان بزرگ دیگر ایرانی و خارجی مشایعت کردند.صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران این آیین باشکوه را بطور مستقیم و زنده پخش کرد و قرار بر این شد ازین پس حق پخش آثار ایشان را از تلویزیون و رادیو به خانواده ایشان بپردازد و هنگام پخش نیز نام آن بزرگمرد را به عنوان مالک و مصنف اثر زیر نویس کند.همچنین در روزهای اخیر،تلویزیون ایران مراسم اهدای جوایز متعدد فرهنگی و هنری به استاد مشکاتیان را که در طول سالهای پیش برگزار شده بود مرتبا روی آنتن می برد بویژه مراسم چهره های ماندگار را!شبکه چهار و دو رسانه ملی نیز سرگرم ساختن کلیپی از زندگی آن هنرمند نامی ایرانی هستند که مقرر شده تا پیش از فرا رسیدن اربعین درگذشت استاد فراهم شود.گفته می شود از مسعود ده نمکی خواسته شده فیلمی سینمایی از حیات و مرگ پرویز مشکاتیان بسازد.سازمان میراث فرهنگی نیز در نظر دارد تندیسی از چهرهء استاد ساخته و در یکی از میادین شهر نصب کند.ظاهرا هزینه این کار را دکتر قالیباف،شهردار تهران تقبل کرده است و قول داده همان میدان را بنام نامی مشکاتیان بنامد. (دروغ گفتم اما نه به قصد تشویش اذهان عمومی!) اين روزها به منلسبت سالگرد آغاز جنگ تحميلي عراق عليه ايران،كه هفته دفاع مقدس ناميده مي شود،همه جا سخن از خاطرات هشت سال رويارويي نابرابر بين دو كشور همسايه با دو آرمان سياسي متفاوت است. البته من از برنامه هاي صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران محرومم فقط وقتي از چلوي يك فروشگاه لوازم صوتي و تصويري مي گذشتم ديدم كه سرلشكر سابق و دكتر لاحق(محسن رضايي) از خاطرات جنگ مي گويد؛مثل هرسال. حدس مي زنم كه چندين برنامهء ديگر هم اين روزها پخش شده است در اين باره.اما چند نكته هم من لازم ديدم بگويم و بنويسم. در سرتيتر روزنامهاي خواندم كه وزير پيشنهادي رئيس جمهور محترم و نهايتاً منتخب مجلس شوراي اسلامي براي تصدي وزارت علوم، تحقيقات و فناوري گفتهاند كه «غايت علوم انساني غربي، شيطان است». اميدوارم جريدههاي شريفه اين سخن جناب وزير را با صداقت و امانت نقل كرده باشند؛ چرا كه نقطة آغاز بحث من در اين باب مبتني بر اين طرز تلقي از علوم انساني است. همچنين اميدوارم جناب وزير اين يادداشت مرا از جنس جدال احسن كه در دين مقدس اسلام توصيه شده است،بپندارند و از جنس مجادلات سياسي به شمار نياورند؛ اگر هم نعوذبالله به اين نوع مباحث علمي - اسلامي باور ندارند به عنوان يك دانشگاهي از دانشگاهي ديگر نكاتي بشنوند و اگر پسنديدند در كار گيرند. فرض ما نيز چنين است و لابد وزير محترم شخصيتي دانشگاهي بودهاند كه رئيس جمهور معزز ايشان را برگزيده و مجلس محترم نيز بر اين گزينش صحه نهاده و سكان علم و دانش را در این مملکت به دست ايشان سپرده است.
هيچ مفري نيست تا از خويشتنِ خويش بگريزم از آدمها، پنجره ها، آفتابگردان ها، از آفتاب، كه سرپنجه هاي سوزانش پوست تنم را ميخراشد از بودن و نبودن از سايه ها و از ساية خويش، كه دستهاي خاكستري اش زنجيري به درازاي عمر نوح بر پاي من مي بندد از قفس، كه تنگي را در سينة من به استيجار گذاشته است از خويشتنِ خويش گريزي نيست از عشق، عشق، كه حجم نامطلوبش وسعت قلب مرا از تني سنگين پر ميكند گريزي نيست از خويشتنِ خويش هم گريزي نيست كشف يك نويسندهء خوب براي ما ادبياتي ها كه نه ماژلان هستيم و نه كريستف كلمب كم از پا گذاشتن به جزيره هاي ناشناخته نيست.بويژه اين كه در روزگاري زندگي كني كه رخوت و ياس و سستي توليد انبوه دارد و قحط بازار عشق و اميد ومعنويت است.شما را نمي دانم اما براي من تنها هيجان باقي مانده در اين زمانه خواندن كتابي است كه نويسنده اش را نمي شناسي اما حسي مرموز به تو مي گويد كه به خواندنش مي ارزد. چند روز پيش كه براي فرار از قرص هاي اعصاب خواستم خود درماني (بخوانيد كتابدرماني) كنم به نشر چشمه پناه بردم و كتاب قرمز رنگي به من چراغ سبز نشان داد! «دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد»؛عنوانش حرف دلم بود و رنگش رنگ عشق و اسم نويسنده اش آهنگين:آنا گاوالدا.اثر جديد استاد آزاده،محد رضا شجريان را با عنوان رندان مست چاشني اش كردم و همه چراغ قرمز ها را رد كردم تا هرچه زودتر به لانه ام برسم و بدانم كه اين بانوي فرانسوي چه مي گويد.داستان اولش را كه« در حال و هواي سن ژرمن نام داشت» بياد روزي كه در اين محله پاريس قدم مي زدم خواندم و طعم گس عشق هاي قرن بيست و يكمي را با روايت يك زن امروزي فرانسوي چشيدم.پيش و بيش از همه قدرت سحرگون توصيف هاي او از پاريس و آدمهايش مرا مبهوت كرد و بي اختيار ياد نقد هاي گزنده و تند فروغ از جامعه شهري مدرن افتادم و براي هزارمين بار به روح بلند آن بزرگ بانوي شعر و انديشه ايراني درود فرستادم.اگر آنا گاوالدا اين چنين زيبا مي نويسد و مي انديشد عجبي نيست چراكه بر شانه غولي مثل سيمون دوبوار ايستاده است اما فروغ بر كدام ديوار تكيه كرده بود و از كدام قله كدام اوج به هستي مي نگريست؟! داستان هاي ديگر اين كتاب نيز به يك اندازه به دردهاي انسان معاصر آن هم از نوع زن فرانسوي پرداخته بود كه خواندم و لذت بردم و باز هم شگفت زده شدم كه دنيا چقدر كوچك شده و چگونه زخم هاي عميق بشر اين دوره و زمانه جغرافيا نمي شناسد و كم وبيش به هم شبيه است.وقتي اين جمله را از اين زن چهل سالهء پاريسي خواندم كه:«فكر مي كنم راهي وجود دارد تا بتوان از واقعيات تلخ و ناخوشايند به آرامي سخن گفت،به هرحال بهترين را براي بيرون رفتن از كسادي بازار روزمرگي همين است» ديگر مطمئن شدم كه تنها نيستم و حداقل يك نفر در اين دنيا به دردمن مبتلاست. خوب ،گمان مي كنم اين مجموعه داستان كوتاه كه با ترجمه زيباي الهام دارچينيان و به همت نشر قطره منتشر شده است تا كشف بعدي ام مرا زنده و سرزنده نگاه دارد خصوصا اين كه جمله اي اميدوار كننده! از آندره ژيد بر صفحه اولش نقش بسته كه: اي انتظار پس كي به پايان مي رسي و چون به پايان رسي بي تو چگونه توانم زيست! خدایا ما را از شر نفس پلید که قدرت و ثروت را با هم می خواهد برهان. بار الها آنان را که بر دین تو رحم نمی کنند بر دنیایمان مسلط نکن. پروردگارا ما نه قصری از تو می خواهیم و نه مرکبی و نه ضیاعی و نه عقاری تنها کمی اکسیژن می خواهیم برای تنفس که در برابر عظمت تو چیزی نیست! خداوندا قدمهای ما را در راه جستجوی حقیقت پرتوان بدار. الهی به ما آن نیرو را ببخش که تحت هیچ شرایطی از سر اجبار و اکراه و یا طوع و رغبت کلمه ای بر زبان نرانیم که بدان باور نداریم. ای خدا آن تقوی به ما ببخش که از راه ایمان به نام و نان نرسیم. خدایا دوست داشتم دعای فرج بخوانم اما چه کنم که چندی است مصادره شده است! ثم حقوق الائمه فاما حق سائسک بالسلطان فان تعلم انک جعلت له فتنه و انه مبتلی فیک بما جعله الله له علیک من السلطان و ان تخلص له بالنصیحه حق حاکم در آیینهء آسانسور پیر شدنم را متر می کنم و زیر دوش آب رفتنم را. لعنت به تو که در راهی ای چهل سالگی! "Every day in the mirror of the elevator I measure my elderness and under the shower my shrinking and reduction. !Damn u that u r on the way forty age این روزها نام «هابرماس» بر سر زبانهاست آنهم به دو دلیل متفاوت در دو سوی دنیا.در دنیای غرب هشتاد سالگی اش را جشن گرفتند و بزرگش داشتند و در ایران... ممکن است برخی از دوستان جوانم اورا نشناسند. البته بهتر بود مواجهه این دوستان با فیلسوف پیر آلمانی از راه مطالعه آثارش میسر می شد اما ایران است دیگه چه می شود کرد.وقتی دارو های خیلی تخصصی را از ناصر خسرو باید گرقت لابد اندیشمندان را هم باید در جاهای بیربط کشف کرد. خلاصه برای اینکه ناآشنایان با هابرماس کمی از راه درستش با او آشنا شوند این مطلب را تقدیم می کنم. من به نوبه خودم در اصالت داستان زیر تردید دارم اما بقول شریعتی اگر دروغ هم باشد از هر راستی راست تر است: در روزگاری نه چندان دور یک هیات از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بودند . پس از جلسه استالین متوجه شد که پیپش گم شده است و به همین خاطر از رییس " کا.گ.ب " خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجستانی پیپ او را برداشته است یا نه ؟ پس از چند ساعت استالین پیپش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رییس " کا.گ.ب " خواست که هیات گرجی را آزاد کند . رییس " کا.گ.ب " اما گفت : " متاسفم تاواریش، تقریبا نصف هیات اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و یک عدهشان هم موقع بازجویی مرده اند! رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده پای ما نیز، همچون فیلها، اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده رهایی از باور های غلط و عقاید موروثی و زندان های یقین های بررسی نشده و حتی رهایی از نفس خودخواه و خود رای و دیگر اقسام رهایی ها به اندکی اراده و خودآگاهی بستگی دارد. از درون شب تار سلام دوستان لطفا پست های " نامه به رییس جمهور آینده" در این وبلاگ را که طی ماههای اردیبهشت و خرداد ۱۳۸۸ نوشته شده بخوانید و اگر خواستید فالتان را بگیریم خبرمان کنید!حد اقل آن پست ها این استعداد ما را ثابت کرد.باید بگوییم که دست نوسترادموس و هانتینگتون را در آینده نگری از پشت بسته ایم و اگر جهان سومی نبودیم الان معروف و پولدار شده بودیم! دیوان بلخ گنه کرد دربلخ آهنگری/ به ششتر زدند گردن مسگری مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟» کتاب کوچه /ب2/ص1463 هانیه بختیار نه! هیچ یک از کسانی که در جهان بزرگ بوده اند فراموش نخواهند شد. (کی یر کگارد) روز سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۸۸ در آستانهء چهارمین اجلاس سالیانهء انجمن ترویج زبان و ادب فارسی ایران ادبا و فضلا و شخصیت های فرهنگی این مرزبوم بنا دارند از یکی از یاران دیرینهءخود که هشتاد و اندی سال بی وقفه در راه اعتلای ایران و ایرانی و خدمت به انسان کوشید و نمونه ای بود از شرافت و نجابت و فتوت تجلیل و برای شادی روحش دعا خواهند کرد. عصر سه شنبه در محفلی که حضور مجلس انس است و شاهدان جمعند و کمتر چهره شناخته شدهء ادبی در آن غایب است به نکو داشت استاد زنده یاد دکتر اسماعیل رفیعیان آن قله رفیع معنویت و بحر معرفت در یکی از بزرگترین تالار های شهر ادب خیز تبریز خواهیم پرداخت. سلام حق دارد اما من هم حق دارم!همواره گریزان از قطار خالی سیاست بودم و هستم و خواهم بود.اما باید به این دوست عزیز گفت که ادبیات همه اش گل و بلبل و فقط انعکاس دهندهء شادی ها نیست.گاه باید تلخی ها و زشتی ها را هم دید و یاد آور شد.البته آنچه امروزه در این مملکت اتفاق می افتد از سنخ سیاست نیست.سیاست قاعده ای دارد و اصولی! سیاست یعنی تلاش برای کسب قدرت.راه هایش هم معلوم است و برای همهء متمدنان معلوم و روشن.اما آنچه امروز در این دیار جاری است جز سقوط اخلاق انسانی چیز دیگری نیست و ربطی هم به سیاست ندارد.گاه با خود می گویم اگر نیچه الان زنده بود و اوضاع ما را می دید بجای جملهء خدا مرده است چه می گفت؟شاید آن سخن حکیمانهء داستایوفسکی را بر زبان می آورد که وقتی خدا نباشد همه چیز مجاز است. آری در این دیار خدا مرده است پس همه چیز مجاز است و دیگر از هیچ چیز نباید تعجب کرد.این تنها اعتراف من است چه این طرف میله ها و چه آن طرف میله ها! درباره انقلاب مشروطیت و ابعاد مختلف آن سخن بسیار گفته شده است و البته تحقیق جدی در این باره کمتر انجام پذیرفته و هنوز که هنوز است تنها آثار کسروی و آدمیت و این اواخر ماشا الله آجودانی معتبر و قابل توجه و استناد است. یکی از جوانب مختلف این جنبش مسالهء مشروعه خواهی است که تا حدودی جریان انقلاب مشروطیت را تغییر داد و گفتمان جدیدی در این حوزه ایجاد کرد که تاکنون ادامه دارد.این تفکر بنابر مشهور،منسوب به مرحوم شیخ فضل الله نوری است گرچه مبارزان و اندیشمندان و روحانیان دیگری نیز در این باب موثر بوده اند. چهارمین همایش سالانه مشروطه پژهی در دانشگاه آزاد اسلامی تبریز که امسال به موضوع«مشروطه مشروعه» اختصاص یافته است فرصتی است برای باز خوانی این مساله تاثیر گذار در تاریخ معاصر ایران. امیدوارم محققان بدون توجه به فضای تبلیغاتی سنگینی که در سه دهه گذشته،حول محور شخصیت شیخ شهید و مشروعیت مشروطه ایجاد شده است در این همایش تحلیل را به جای تجلیل بنشانند و تنها ملتزم حقیقت ناب باشند و نه چیز دیگر. یاکوب ادوارد پولاک در دوره قاجار به ایران سفر کرده و مشاهدات خود را ثبت و ضبط کرده است.این گزارش، با عنوان سفرنامه پولاک«ایران و ایرانیان» توسط کیکاووس جهانداری ترجمه و بوسیله انتشارات خوارزمی چاپ شده است.هنگام مطالعه این سند قابل اعتماد ، که نگاهی از نزدیک به مسایل ایران دارد،نکته ای توجهم را جلب کرد که ذکر آن در این مقام خالی از لطف نیست. پولاک می نویسد:«...ملاها بین محرومین و فرودستان طرفداران بسیاری دارند؛اما دولتیان از ملا ها می ترسند زیرا می توانند قیام وبلوا برپا کنند.به هر حال این را هم نمی توان منکر شد که ترس از آنها وسیله ای است که استبداد و ظلم زورگویان را تا اندازه ای محدود و تعدیل می کند.رویهم رفته در نظر عموم مردم از قدر و منزلت ملا نماها تا اندازه ای کاسته شده است و همه از «ملابازی» صحبت می کنند؛حتی نادر شاه نیز با ملاها میانه خوبی نداشت و بسیاری از موقوفات و بخصوص قسمتی را که وفقف کربلا بود از چنگ آنان خارج کرد؛...» پولاک سپس با ذکر واقعه ای که بین امیرنظام،صدراعظم و شیخ الاسلام تبریز اتفاق افتاده بود،می نویسد:«...امیر مقرری ثابتی برای مجتهدین برقرار ساخت و حق عزل و نصب آنان را به سلطنت مخصوص کرد!همینکه جانشین امیرنظام به مقام صدر اعظمی رسید ملا ها نفسی به راحت کشیدند؛مجددا بازار بست نشستن و تحصن رونق گرفت و مقام و منزلت امام جمعه اصفهان تا حد تهدید کننده ای افزایش یافت...» فاعتبروا یا اولی الابصار شنیده ام در زبان برخی اقوام وملل واژهء« دروغ» وجود ندارد.راست و دروغش با راویان این روایت اما اگر چنین چیزی حقیقت داشته باشد،بنابر موازین جامعه شناسی زبان، حکایت از سلامت اخلاقی آن قوم و ملت می کند.حال اگر در زبانی چندین واژه و برابر نهاده برای دروغ باشد چه ؟ تکلیف آن جامعه چیست که حتی در فقهش چندین اصطلاح برای این عمل غیر اخلاقی وجود دارد و فقط یک نوع آن، گناه و زشت به شمار می آید؟ بگذریم که یک فیلم دیدن این همه روده درازی نمی خواهد. در سالهای اخیر کمتر پیش آمده که یک فیلم ایرانی را دو بار ببینم ولی این «درباره الی...»آنقدر ارزش داشت که در گرمای چهل درجه تهران مرا به سینما آزادی بکشاند؛ آنهم دو بار! داوری درباب بازیهای خیره کننده و قاب بندی های استادانه و دکوپاژ بی عیب و نقص و درکل کارگردانی تحسین برانگیز این فیلم را برعهدهء اهل فن می گذارم که سواد این حرف ها را ندارم اما شاید بتوانم به عنوان یک بینندهء آماتور چند نکته ای قلمی کنم. کیچ چیست؟ «کیچ» (Kitsch/ kit∫) در لغت به معنی پرزرق و برق، چشم پرکن، باسمهای، آبکی، غلنبه سلنبه و پرطمطراق است.این واژه در برگردان فرانسوی جستار مشهور هرمان بروخ به معنای «هنر پست» آورده شده است اما میلان کوندرا این معنی را سوءتعبیر میداند و معتقد است با این معنا، «کیچ»، چیزی نیست جز اثری ساده و ناشی از بدسلیقگی. میلان کوندرا، نویسندة بزرگ اهل چک که او را «کاوشگر هستی» مینامند، در آخرین اثر خود «هنر رمان» دربارة این واژه نوشته است: «نگرش کیچ و رفتار کیچ وجود دارد. نیاز انسان کیچمنش (Kitschmensch) به کیچ، عبارت است از نیاز به نگریستن خویشتن در آینة دروغ زیباکننده، و بازشناختن خشنودانه و شادمانة خویش در این آینه. در نظر بروخ، کیچ از دیدگاه تاریخی، به رمانتیسم احساساتی قرن نوزدهم مربوط میشود. زیرا در آلمان و اروپای مرکزی، قرن نوزدهم بسی رمانتیک تر از نقاط دیگر (و خیلی کمتر از رئالیست) بوده است؛ در اینجاست که کیچ بیاندازه شکفته میشود، در اینجاست که کلمة کیچ پدید میآید و هنوز هم فراوان بکار برده میشود. ما، در پراگ، دشمن اصلی هنر را در کیچ دیدهایم. در فرانسه چنین نیست. در اینجا در مقابل هنر حقیقی، تفریح و تفنن گذاشته میشود، و در مقابل هنر وزین و والا، هنر سبکمایه و رشد نایافته. و اما من هرگز از رمانهای پلیسی آگاتا کریستی به خشم نیامدهام! در عوض، چایکوفسکی، راخمانینوف، هوروویتز وقتی که پیانو میزند، فیلمهای بزرگ هالیوودی، کرامر بر ضد کرامر، دکتر ژیواگو (بیچاره پاسترناک!)، کسانی و چیزهایی هستند که من عمیقاً و صمیمانه از آنها نفرت دارم. و بیش از پیش از روحیة کیچ موجود در آثاری که از نظر شکل مدعی نوگراییاند برآشفته میشوم. (اضافه کنم: نفرتی که نیچه نسبت به «کلمههای زیبا» و «رداهای نمایشی» ویکتور هوگو در خود احساس میکرد، نشانة بیزاری از کیچ قبل از پیدایش کلمة آن بود.) (هنر رمان: صص 235 و 236) بالا آوردم خیلی ها فراموشم کرده اند و من خیلی ها را پروردگارا و شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم
و
بینشی که تفاوت این دو را بدانم قوت غالب فکری و خبری مسافران هوایی در ایران روزنامه های کیهان و ایران و بندرت اطلاعات می باشد و بس .گویی هیچ جریدهء دیگری در این مملکت منتشر نمی شود.در سفرهای خارجی نیز اتباع بیگانه ناگزیرند همانند مسافران ایرانی،کم مایه ترین فیلم های سینمایی ایرانی را با زیر نویس انگلیسی! تحمل کنند.من بارها با سرمهمانداران در این باره بحث کرده ام اما آنچه البته به جایی نرسد فریاد است.بگذارم و بگذرم که این رشته سر دراز دارد. امروز رزق مکتوب من در هواپیمای روسی توپولوف ایران ایر تور بدبختانه جز کیهان چیزی نبود و من برای اینکه محتاج قرص اعصاب نشوم فقط به حل جدولش اکتفا کردم و صفحات دیگر را به بغل دستی ام دادم که او هم با بی میلی و غرولندی زیر لب ترجیح داد ناهارش را بخورد! سرگرم حل جدول بودم که در ردیف 12 افقی به این جمله برخوردم:« قومی ساکن در ایران ما».پاسخ این پرسش سه حرف داشت و من بهتر آن دیدم که ستونهای مجاور را پر کنم تا به جواب برسم چون چیزی از آن دستگیرم نشد.بزودی خانه ها پر شد و من با شگفتی تمام کلمهء « ترک » را در آن سه خانه دیدم.باورم نمی شد؛چند بار چک کردم.نتیجه همان بود؛طراح محترم یا محترمه ! منظورشان از قومی ساکن در ایران ما همین ترک بود که در جدول پیدایش شده بود. سعی کردم زود قضاوت نکنم و عصبیتم بر عقلانیتم غلبه نکند.تلاش کردم ذهنیت طراح را بفهمم و درک کنم و این جسارت او را حمل بر تمامی چیز های مثبتی کنم که در مخیله ام می گنجید.اما دیدم که نمی توانم خودم را گول بزنم.از خود سوال کردم که منظور ایشان از «ما» چیست و این «ما» اشاره به که و چه دارد و چه ایل و تباری را شامل می شود؟ایران مال کیست که ترک ها آمده اند و ساکن آن شده اند و اصلا ایران کجاست و ساکنان بومی آن که هستند که ترک ها را بیگانه می دانند؟براستی چه کسی ایرانی است و چه کسی نیست و بعدا آمده و «ساکن» شده.در یک آن خودم را بی اختیار با اسراییلی ها قیاس کردم که بزور وارد سرزمین فلسطین شده و آنجا «ساکن» شده اند.با این فرض بنابر این لر ها و کردها و بلوچ و عرب و گیکک م در ایران ما غیر بومی اند.آنگاه سوال دیگری برایم طرح شد که پس این ایران و ایرانی موهوم کیست و چیست؟ البته بعد بیادم آمد که این،روزنامهء کیهان است و.... از این نظر چندان به دل نگرفتم و وقعی بر آن ننهادم . از روزنامه ای که بیش از دو دهه است در پوستین خلق ایران افتاده و هرکسی را که سرش به تنش می ارزد،اعم از دانشمند و روحانی و مرجع تقلید وانقلابی واستاد و دانشجو و نویسنده و هنرمند و سیاستمدار، به زعم خود لجن مال کرده و آبروی مسلمان و مسلمانی را می برد چنین چیزی بعید نیست.از این دردناک تر آن است که همهء این ها با پول بیت المال وبا خرج از کیسهء آبروی بزرگان نظام انجام می شود. مدیر مسوول محترم این روزنامه که خود اولا و بالذات مقامی امنیتی بوده و هست بهتر می داند که عواقب و توابع این نوع برخورد با پرجمعیت ترین قشر جامعه ایران چه می تواند باشد.هنوز یاد و خاطرهء سوسک شدن ترک ها در روزنامهء همزاد کیهان(ایران) زنده است. مدیران این روزنامه باید مروری بر خاطرات خود کنند و بدانند که اگر امروز از سفرهء نظام مقدس جمهوری اسلامی ارتزاق می کنند از صدقه سر آحاد ملت بزرگ ایران و بویژه ایرانیان ترک تبار و آذری زبان است وبس.باید بدانند که ترک زبان ها همانند بقیه ایرانیان و بلکه بیشتر از آنها در راه این مرزبوم جانفشانی کرده و می کنند و فقط ساکنان این سرزمین نیستند!اگر نمی دانند بدانند که بیش از پنجاه درصد استادان زبان و ادبیات فارسی ترک زبان هستند و قله های شعر و ادب ایران زمین ترکانی چون نظامی و خاقانی و قطران و صایب و شهریار و ... می باشند. ترکان ساکنان ایران ما نیستند بلکه بخش اعظم هویت ایران همه ما، از لر و بلوچ و کرد گرفته تا عرب و گیلک و ترکمن، هستند. مسوولان این خطای سهوی یا عمدی را مشفقانه می خوانم که تا دیر نشده به جبران مافات بپردازند و از ایرانیان ترک زبان عاشق ایران و ایرانی پوزش بطلبند.منظورنظرم طراح کم سواد این جدول نیست که حتی معنی «پروا» را نمی داند و یا نمی داند که اسطرلاب را با ص نمی نویسند. والسلام علی من اتبع الهدی کاشتیم و کاشتیم و کاشتیم آب دادند و خون دادند خون دادیم و آب دادیم از تخم نابارور چه بود حاصل؟ باد در سر داشتیم باد درو کردیم خواهند کاشت آب خواهند داد خون خواهند داد شاید بروید آنچه کاشتند و کاشتیم و خواهند کاشت در این زمین سترون به شعر پناه برد و به شراب همچنانکه در هجمهء تتار پناه بردیم! ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است وهر انسان برای هر انسان روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست وقلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطرآخرین حرف دنبال سخن نگردی روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستخوی قافیه نبرم روزی که هر لب ترانه ایست تا کمترین سرود بوسه باشد روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی ومهربانی با زیبایی یکسان شود روزی که ما دوباره برای کبوترهای مان دانه بریزیم و من آن روز را انتظار می کشم حتا روزی که دیگر نباشم. نه سكوتي نه درنگي نه نوايي نه مرا مانده اميدي نه مرا مانده پناهي این جمله را بسیار شنیده اید؛بویژه هر سال درهفته اول آذرماه.زمان جنگ هم ما با ماژیک، پشت پیراهن خاکستری رنگمان می نوشتیم و یا روی پارچه های سبزوسرخی که به سرمان می بستیم؛ و چقدر به آن افتخار می کردیم که نخست وزیرمان این لقب را به ما داده است! آن موقع نه سهمیه رزمندگانی در کار بود و نه امتیازات دیگر نه وامی نه ناقه ای و نه جملی. اصلا قرار نبود زنده بمانیم که دانشگاهی برویم و زمینی بگیریم و وامی و موافقت اصولی وچه و چه. گویی دنیای ما در پشت خاکریزها خلاصه شده بود. بسیج و بسیجی، هم آن موقع مظلوم بود و هم، اکنون. در آن زمان مظلوم بود چون به اسوه و اسطورهء بسیجی ها،مهدی و حمید باکری توسط بعضی ها که امروز ردای وزارت و صدارت بر تن دارند ستم اخراج از سپاه روا داشته شده بود و اگر نبود درایت و کیاست آقا محسن معلوم نبود اجازهء حضور در جبهه و شهادت به آنان داده شود. وضع کسانی مثل مرتضی یاغچیان و حسن شفیع زاده و علی تجلایی هم بهتر ازآقا مهدی و حمیدآقا نبود. الان هم وضع آقا محسن از هیچکدام از آنها بهتر نیست! ظاهرا بعضی از واژه ها و مفاهیم مظلوم زاده می شوند و مظلوم می زیند و مظلوم.... نه بسیج و بسیجی ممکن است مظلوم زاده شده باشد و مظلوم زندگی بکند اما هرگز نخواهد مرد. اگرابر خاموشی و فراموشی نام امام خمینی و همت و زین الدین و...را دربرگیرد بسیج و بسیجی نیز خواهد مرد. حتی لجن مال کردن این واژهء زیبا نیز خاطرهء مهربانی وصفا و صمیمیت و اخلاص و یکرنگی بسیجیان واقعی را از ذهن های بیدار نخواهد زدود. بسیجی حتی بروی دشمن بعثی بی سلاح خود نیز آتش نمی گشود و بلکه آب و نان خود را با او تقسیم می کرد. ترا چه شده است ای قشنگ ترین کلمهء دنیا و ای یادآور ناب ترین تجربه های انسانی که این گونه زیر چکمه های جهالت و پوتین های دنیا طلبی خرد شده ای؟ مگر تو رند عالمسوزی نبودی که با مصلحت بینی ،که کار ملک است،سرو کاری نداشتی؟ نه نه نه بسیجی بروی دشمن بی سلاح خود هم آتش نمی گشود و نمی گشاید و نخواهد گشود... این دعا حضرت صاحب الامر علیه السلام است که تعلیم کرده آنرا به شخصی که محبوس بود!پس خلاص شد (مفاتیح الجنان ص ۲۰۷) الهی عظم البلا و برح الخفا وانکشف الغطا وانقطع الرجا وضاقت الارض ومنعت السما و انت المستعان و الیک المشتکی ،الغوث الغوث الغوث،ادرکنی ادرکنی ادرکنی،الساعه الساعه الساعه،العجل العجل العجل،یا ارحم الراحمین. اللهم اشکوا الیک فقد نبینا و قله عددنا و کثره عدونا.ربنا لا تسلط علینا من لا یرحمنا گشتی در حوزه های اخذ رای که زدم با صدها رای اولی برخورد کردم که بیش از شصت سال داشتتند.می دانید معنی این پدیده چیست؟شما بگویید! همان طور که پیش از این گفتم عده ای از شهروندان واجد شرایط برای رای دادن در ایران نه از وضع موجود راضی هستند و نه در بین نامزدهای موجود پست ریاست جمهوری، کسی را می یابند که برآورندهء انتظاراتشان باشد. باید پذیرفت که این نگاه در بین درصد زیادی از مردم ایران وجود دارد و با انکار آن مشکلی حل نمی شود. بنابراین باید با صاحبان این رویکرد باب گفتگویی عمیق باز کرد. این دیالوگ باید مبتنی بر درک متقابل و بحثی بر اساس واقعیات جامعه بوده و خاستگاه این نگاه را هدف قرار دهد. من در این فرصت می کوشم به این مساله با همین روش بپردازم.
ادامه مطلب
نخستین نمایشنامه ای که از«اریک امانوئل اشمیت»خواندم اسمش بود خرده جنایت های زناشویی.نمی دانم چرا، اما اعتراف می کنم که تا مدتها فکر می کردم این نویسنده، آلمانی است؛شاید به دلیل اینکه زمانی صدر اعظم آلمان هلموت اشمیت بود!به هرحال به گمان این که اریک خان،آلمانی است قدری تعجب کردم که از آلمانی ها این حرفها بر نمی آید.عشق لرزه دومین داستانی بود که از او خواندم و این دفعه، فلسفیت اثر مرا قانع کرد که نویسنده از آلمان است که مهد فلسفه به شمار می آید.تا این که دوستی مشفق، انجیل های من را برایم به ارمغان آورد.در مقدمه مترجم بر این اثر زیبای اشمیت، اطلاعات ناقصی آمده بود؛از جمله این که.امانوئل اشمیت فرانسوی است و دکترای فلسفه دارد.(جالب است نه؟).به هر حال، این ها مقدمه ای بود برای این که بگویم چند روز است در این روزگار عسرت، با کتاب بسیار جذاب و تامل برانگیزی مشغولم و پاره هایی از آن را دوباره و چند باره می خوانم.انجیل های من محصول تاملات و به عبارت رساتر مکاشفات درونی و شخصی امانوئل اشمیت است پیرامون مذهب و مشخصا دین مسیحیت.نوعی باز اندیشی ژرف است در آنچه تاکنون مسلم پنداشته می شد.تردیدی ندارم که چنین چرخشهای فکری در میان متفکران ما هم بوده اما دو تفاوت اصلی در این میان وجود دارد.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
شنیده ایم و خوانده ایم و گفته اند که دعای شبهای قدر مستجاب است پس ما که کاری از دستمان بر نمی آید فقط دعا می کنیم و هنوز از رحمت خدا نا امید نشده ایم اما خدا هم باید بداند که نه صبر ایوب داریم و نه عمر نوح و نه شکیباییمان به اندازه ذات مبارک اوست.اگر دعایمان مستجاب نشد و کفر گفتیم مسوولیتش با اوست!
ادامه مطلب
ادامه مطلب
می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی
می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص
کند اندک اندک این عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می
گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد، کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل
ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی
نخواهد کرد.
است، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود
جرات تلاش کردن نمی دهیم غافل از اینکه برای به دست آوردن آزادی، یک عمل
جسورانه کافیست!
مي شكوفد گل صبح
خنده بر لب ، گل خورشيد كند
جلوه بركوه بلند
نيست ترديد
زمستان گذرد
وز پي اش ،پيك بهار ، با هزاران گل سرخ
بي گمان مي آيد
در گذر گاه شب تار ، به دروازه نور
گل ميناي جوان ، خون بيفشانده تمام
روي ديوار زمان
لاله ها نيز نهادند به دل ، همگي داغ سياه
گرچه شب هست هنوز ، با سيه چنگ بر اين بام آونگ
آسمان غرق ستاره ست وليك خوشه ها بسته ستاره ، گل گل
خوشه اختر سرخ با تپشهاي سترگ
عاقبت كوره خورشيد گدازان گردد
اگر قرار چنین رفته از ازل
که انسان باشی
و جهانی
بر شانه های خسته تو
مویه سر کنند
گزیری نیست
اگر سینه ات
پناه هزار پرنده باران خورده باشد
گناهی نیست اگر
اندوه شاعران جهان
بر شانه های تو
جا خوش کرده است
و
انسانی نیست
در این جهان به گل نشسته
مگر تو
دیوان بلخ کنایه از هر محضر یا مرجعی است که قضاوتش از روی منطق و عقل و در نتیجه بر اساس حق و عدالت نباشد..جمله ی «مگر اینجا شهر بلخ است؟» درست هم معنی با این عبارت است که می گویند: «مگر اینجا شهر هرت است؟» و چرا راه دور برویم، حتما ً همه ی ما این شعر را شنیده ایم که می گوید:
ازدیوان بلخ حکایت های مختلفی نقل کرده اند که همه خواندنی هستند از این قبیل :
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ میگوید. مُرده !»
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!»
پمپ بنزین است
لب به سیگار که می شوی
منفجر می شود
روی نگاتیو های فلینی
وقتی جلسومینا منتظر زامپانوست
پیدایت نمی کنم
توی کیسه آرام بخش هایم
نه!
ترامادول نباش
در حراج فصلی داروخانه ها به تیراژ افسردگی
یا عرق سگی دبه ای
پشت پستوی تلنبار کله های گوسفندی
شراب بورگاندی سی ساله من باش
از آن ها که هیچ وقت
پیدایت نمیکنم
ادامه مطلب
فراوان به قصد تجارت راهي دياري دوردست شد. در ميانه راه حراميان کمين
کرده به قصد غارت اموال به کاروان يورش بردند. طولي نکشيد که محافظان
کاروان از پاي درآمده يا تسليم گشته و دزدان به جمع آوري اموال و اثاث از
روي شتران مشغول شدند. حراميان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات
و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بين اموال مسروقه يکي از
حراميان کيسه اي پر از سکه هاي زر يافت که بسيار مايه تعجب بود چه آنکه
در داخل همان کيسه به همراه سکه هاي زر تکه کاغذي يافت که روي آن آيه اي
از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامي شادي کنان کيسه را به نزد
سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتي نيز به دعاي دفع بلا نمود. رئيس
دزدان چون واقعه بديد دستور داد صاحب کيسه را احضار کنند. طولي نکشيد که
تاجري فلک زده مويه کنان به پاي سردسته حراميان افتاد که آن کيسه از آن
من بود و لعن و نفرين بسيار نثار عالم ديني نمود و همي گفت که من گول آن
عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعاي دفع بلا واقعا کارگر
خواهد بود. رئيس حراميان اندکي به فکر فرو رفت سپس دستور داد کيسه زر را
به صاحبش بر گردانند. يکي از حراميان برآشفت که اين چه تدبيري است و مگر
ما قطاع الطريق نيستيم و چه رئيس دزدان پاسخ چنين داد: اي ابله، درست است
که ما دزد مال مردم ايم اما هرگز قرار نبود که دزد ايمان مردم باشيم!
آن شور بهارانت كو؟؟؟؟
استاد وبلاگتون خيلي سياست زده شده...
اين دعواهاي زرگري همه جا مثل نقل و نبات ريخته
استاد تورو خدا مارو به آغوش گرم و آرام بخش ادبيات ببريد
ما مي خوايم به دنياي آرماني مون بريم به دنياي وحدت نه تفرقه!
ما در عالم سياست لقمه لقمه مي شيم و قابل هضم تر براي بدخواهان
ما به رشته ادبيات آمديم تا بريم تو خماري البته نه كودني!
ما مي خوايم اينجا دور از رسانه و صدا و سيما و ....
يه نفس راحت بكشيم
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجين به گند شود
پر گوی و ياوه ساز شدی، / بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخايی ی تو / اسباب ريشخند شود
هرجا دروغ يافته ای / درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای / بر گردنت کمند شود
باد غرور در سر تو، / کور است چشم باور تو
پيلی که اوفتد به زمين / حاشا دگر بلند شود
بر سر کله گشاد منه، / خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبکند شود
بس کن خروش و همهمه را، / در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا / گريان و سوگمند شود
نفرين من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود
خواهی گر آتشم بزنی / يا قصد سنگسار کنی
کبريت و سنگ در کف تو / خاموش و بی گزند شود
سيمين بهبهانی
آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
شراب ِزهرآلوده به جام و
شمشير ِ بهزهرآبديده
در کف ِ دشمن. ــ
همه چيزی
از پيش
روشن است و حسابشده
و پرده
در لحظهی معلوم فرو خواهد افتاد.
با اين همه
از آن زمان که حقيقت
چون روح ِ سرگردانِ بيآرامي بر من آشکاره شد
و گند ِ جهان
چون دود ِ مشعلي در صحنههای دروغين
منخرين ِ مرا آزرد،
بحثي نه
که وسوسهييست اين:
بودن
يا
نبودن.
احمد شاملو
در زندگی آدمی چند بار از این فرصت ها پیش می آید که احساس کند ارادهء او در تغییر اساسی گفتمان سیاسی کشورش موثر است؟ اینک یکی از آن فرصت هاست که معلوم نیست بار دیگر دست بدهد.با توکل به خدا و به امید روزهایی شاد و بهتر به پای صندوق های رای می رویم و همچون نماز اول وقت از آغازین دقایق، این فریضه را ادا می کنیم.دیگر جای گفتگو نیست وقت عمل و امل است.
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت
18:15 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت
12:34 توسط ع.برهان| |
صحنه اول:
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت
22:40 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت
15:7 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت
16:42 توسط ع.برهان| |
نمونه ای از جایگاه خرد ورزی در پیشینه فرهنگی ما ایرانیان:
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت
9:0 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت
20:23 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت
7:43 توسط ع.برهان| |
باید دوید
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت
10:19 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت
16:18 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت
10:29 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت
12:23 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت
1:36 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت
1:51 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت
19:22 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت
4:43 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت
13:59 توسط ع.برهان| |
حضرت امام زین العابدین(ع) رساله ای دارند که به عنوان رساله الحقوق معروف شده است.در این رساله پنجاه حقی که باید از سوی انسانها نسبت به یکدیگر رعایت شود سخن رفته است.مضمون و محتوای این رساله بقدری حائز اهمیت است که در بسیاری موارد مستند فقهی قرار گرفته است و از آنجا که این پنجاه اصل در کتب فقهی مهمی همچون «من لا یحضره الفقیه»،«خصال» شیخ صدوق و تحف العقول این شعبه حرّانی ... با اندک اختلافی در نگارش نقل شده است به نظر می رسد سلسله سند متقنی هم داشته باشد.در این متن،حتی حقوق افرادی چون اهل ذمه نیز مورد توجه قرار گرفته است.ضمن مطالعهء این رساله به موردی برخوردم که ذکر آن خالی از لطف نیست.برای این که متهم به تحریف در ترجمه نشوم اصل متن را هم می آورم
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت
12:7 توسط ع.برهان| |
هر روز
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت
10:2 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت
11:18 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت
3:4 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت
13:40 توسط ع.برهان| |
فردا
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت
0:24 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت
3:27 توسط ع.برهان| |
آرام و قراری نیست
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت
1:3 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت
10:55 توسط ع.برهان| |
دل من
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت
23:24 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت
23:29 توسط ع.برهان| |
نقل است که در روزگاري نه چندان دور کارواني از تجار بهمراه مال التجاره
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت
9:31 توسط ع.برهان| |
دوستی نادیده و ناشناخته برایم چنین نوشته است:
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت
10:18 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت
12:33 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت
23:56 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت
16:8 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت
12:49 توسط ع.برهان| |
گر شعله های خشم وطن / زين بيشتر بلند شود
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت
2:32 توسط ع.برهان| |
دفتر تلفن موبایلم را
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت
14:28 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت
23:29 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت
20:39 توسط ع.برهان| |
کاشتند و کاشتند و کاشتند
نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت
19:2 توسط ع.برهان| |
باید به شعر پناه برد
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت
14:16 توسط ع.برهان| |
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت
21:25 توسط ع.برهان| |
نه صدايي
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت
23:34 توسط ع.برهان| |
...
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت
10:30 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت
15:36 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت
0:27 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت
15:6 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت
19:27 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت
0:3 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت
8:55 توسط ع.برهان| |
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت
8:36 توسط ع.برهان| |



.jpg)
.jpg)


